قهرمان ميرزا عين السلطنه
644
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
پرسى برويم . بعد عماد السلطنه رفتند تا اين وقت به خوشى و صحبت گذشت . جناب يزدى ، انسان تمام نيم ساعت از شب رفته بود در اندرون اطاق ماهوش خانم نماز مىكردم تولوى خان را صدا كردند كه حسينقلى شما را مىخواهد . رفت ، طولى نكشيد آمد . من كه نماز را سلام دادم با كمال افسوس گفت جناب مرحوم شد . خدا شاهد است طورى حالت من منقلب شد كه جواب نتوانستم داد . جگرم سوز برداشت . همهچيز فراموش شد . متحير با حالت گريه نشستم . تا يك ساعت تمام متحير بودم . اين بيچاره ناخوشى نداشت . از اول سرماخوردگى تا حال شش روز بود جزئى نوبه كرده بود . خدايش رحمت كناد . من انسان به اين تمامى نديده بودم و گمان ندارم منبعد هم ديده شود . آدمى به اين خيرخواهى و تعصب و كمال و بامزه هرگز ديده نشده است . بيچاره سفر آخرى بود كه با ما كرد . در همين سفر از جهت بردن او چقدر به ما خوش گذشت ، چقدر هول جانش بود ، چقدر بلاها به سرش آورديم ، چقدر از رخت و رختخواب خودش سفارش مىكرد . تاريخ هريك را مىگفت . آن شب كه پتويش گم شد چه كرد . بيچاره در اين سفر متصل مىگفت اگر از اين سفر جان در ببرم نخواهم مرد . من هرچه لباس داشتم و از هرجا جمع كرده بودم سياهتلو پاره كرد . روزى نشسته بوديم صحبت نمىدانم از چه شد ، آهى كشيد گفت قوا رفته ما هم مشايعت خواهيم كرد . برويد كه ما هم آمديم . هميشه هركس مىمرد از جناب مىپرسيدى چه ناخوشى داشت ؟ مىگفت ناخوشى مرگ . اگر فى الجمله دشمنى نسبت به حضرت و الا يا ماها كرده بود يا بدنفس و آدم بىدينى بود مىگفت خوب شد مرد . دو سال پيشتر مىبايست مرده باشد . خود بيچارهاش گرفتار شد خدايش بيامرزاد . چقدر حيف شد هرچه بنويسم كم است . چه آدم نازنينى بود . هرگز ديگر به چنگ ماها همچو آدم نيك خوشنفس نخواهد افتاد . متصل مىگفت اين حرفهاى مرا در روزنامهء خودت ننويس . من جواب مىدادم عيبى ندارد يادگار خواهد ماند . دل من آرام نمىگيرد ، اگر كه [ در ] همچو مجلد توصيف كمالات صورى و معنوى او را نكنم كم است . من نوكر و مصاحب به اين محكمى و سازگارى و ستارى نديده بودم . سرگذشت جناب يزدى حالا قدرى از تاريخ جناب بگويم كه خودش در اين سفر مخصوصا جهت من نقل كرد . اسمش ملا هادى بود ، لقبى كه يوسف خان سرتيپ پسر خانبابا خان سردار داده بود جناب [ بود ] . از اهل اردكان يزد بود . پدرش هم اهل عمامه بود . پس از فوت پدرش و تنگدستى دو سفر اصفهان آمده مدتها در مدرسهء آنجا مشغول تحصيل شده . آنچه از پدرى ارث برده در اين دو سفر تمام شده . مجددا اردكان رفت به هرقسم بوده هيجده تومان پول به دست آورده از راه كرمان به شهر سبزوار خدمت جناب حاج ملا هادى سبزوارى مرحوم مغفور رفته ، هفت سال تمام در آنجا تحصيل حكمت نموده . پس