قهرمان ميرزا عين السلطنه

645

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

از انقضاى مدت مزبور يوسف خان پسر خانبابا خان سردار حاكم نيشابور بوده و از وقتى كه يوسف خان حاكم يزد بوده جزئى آشنائى داشته . جناب را احضار به نيشابور مىكند . عريضه به حاجى ملا هادى نوشته مرخصى جناب را مىخواهد . جناب مىگفت در آن چند روز هيجده تومان نزديك به اتمام بود كه خدا اين قسم وسيله ساخت . حالا هر روز و هر شب ، اين سفر اصفهان و سبزوار خودش چند ورق مىشود كه چه مىكرده و چه قسم معاش مىنموده . هر ساعتش دو ساعت تفصيل دارد . از نيشابور با يوسف خان به زيارت مشهد مقدس مىرود . در اين سفر آن پتو را خريده بود كه گم شد و مىگفت سى سال است هنوز « خواب » پتو باز نشده است . مراجعت از خراسان طهران مىآيد . تا يوسف خان در قيد حيات بوده آنجا بود و با عفت الدوله مرحومه به بروجرد مىرود . مراجعت از آنجا كه يوسف فوت مىشود در مدرسهء . . . « * » طهران مسكن مىگيرد . در ايام حيات يوسف خان كه حضرت و الا آنجا مىرفتند آشنايى پيدا مىكند و در سفرى كه با عفت الدوله مرحومه به بروجرد مىرود حضرت و الا حاكم همدان بوده آشنائى كامل مىشود . تا طهران مىآيد و يوسف خان فوت مىشود . مىگفت پريشان بودم روزى گفتند حضرت و الا عز الدوله روضه‌خوانى دارند . من سابقهء آشنائى را ياد آورده به روضه رفتم . حضرت و الا كه ديدند خيلى خوششان آمد . فرمودند البته نزد ما بيا . پس از انقضاى روضه‌خوانى فرستادند مرا احضار فرمودند . قبل از سفر فرنگستان بود ، يعنى سفر اول اعليحضرت كه در ركاب مبارك رفتند كه من در خدمت حضرت و الا رفتم . از آن به بعد تا يومنا هذا سفرا حضرا خدمت حضرت و الا بود . معلمى شاهزاده خانم ، شاهزاده آغا ، شاهزاده والى و آقاى عماد السلطنه را مىكردند . در اوايل به خود من هم كمى درس داده‌اند . تقريبا بيست و پنج سال مىشود كه خدمت حضرت و الا بوده‌اند . حكمت را بسيار خوب مىدانست . از شصت سال متجاوز عمر داشت . بلند و سياه‌چهره و لاغر بود . خديجه سلطان دختر دايهء شاهزاده خانم عيال محمد حسن ميرزا زنش بود . يعنى نواب عليه از اندرون داده بودند . الان دو پسر دارد . ميرزا صدر الدين سيزده سال دارد . ميرزا فخر الدين هشت ماه چيزى بالا دارد . دو سه دختر هم داشت [ كه ] در طفوليت مردند . چند روز بود نوبه مىكرد . امروز صبح صدر الحكما ميرزا محمد طبيب كه آشناى قديمش بود نمك فرنگى داده بود . عصر ميل به هندوانه كرده بود . از خانهء عماد السلطنه فرستاده بود هندوانه آورده بودند و گفته بود انشاء الله پس‌فردا آنجا خواهم آمد . بعد از خوردن هندوانه خديجه قليان آورده بود گفته بود ميل ندارم و حالتش منقلب شده بود . خديجه گفته بود ميل دارى عماد السلطنه را بفرستم بيايد گفته بود بلى زود . صدرا آمده بود آقا را خبر كند . تا عماد السلطنه رفته بود از دار فانى به سراى باقى رفته بود . اين بيچاره از خوردن هندوانه پرهيز داشت . آخر چيزى هم كه خورد هندوانه بود . [ به ] قليان از همه چيز بيشتر مايل بود و هرچه قليان مىكشيد سير نمىشد و هرگز قليان را رد نمىكرد و

--> ( * ) جاى نام مدرسه سفيد مانده است ( ا . ا . ) .