قهرمان ميرزا عين السلطنه

63

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

روز سه‌شنبه 14 - رفتم بالاى بام ديدم مصلى پر از آدم است . امروز خيلى آدم رفته مصلى . هواى امروز بعض ديروز است ، اما باز بد است . باران كمى مىآيد . حركت به طهران يوم شنبه 18 جمادى الثانى - صبح سوار اسب . . . شدم . سه از دسته گذشته سوار شديم . شيخ حسن ميرزا ، شريف الملك ، ميرزا موسى صدر ، آقاى طلاجور ، چند نفر ديگر بودند . هوا بد نبود . بيرون از شهر كه آمديم هوا ابر شد . شيخ حسن ميرزا با آنها را مرخص نمودم . هوا بنا كرد به برف آمدن . كم‌كم زياد شد . چنان شد كه اسب كم مىتوانست برود . ميزد به ميان چشم . كولاك ناقلائى كرد . خيلى بد بود . يك قدرى كه رفتم به قدر نيم فرسنگ آرام شد . هوا خوب شد . در دم ايلان‌داشى باز بنا كرد به باريدن . كم‌كم زياد شد . اين دفعه بدتر از آن دفعه باريد . آن پيش اين هيچ بود . پرزور شد . همه آدمها روشان به قدر سه انگشت برف نشسته بود . ميرزا علينقى رخت چرمى را پوشيده بود . قريب يك ساعت بوران كرد . به قريب چهار انگشت برف در زمين نشسته بود . تا دم كوريجان بوران كرد . نيم ميدان به كوريجان مانده برف ايستاد . تا رسيديم به كوريجان هريكى خودمان را يك جور ساخته بوديم . هركس ما را مىديد مىترسيد . هم سر كلاهها برف بود و سر آفتاب‌گردان تا سر رختها . مختصر به يك فلاكتى آمديم . جا را در خانهء حمزه خان درست كرده بودند . دايهء آقا خيلى به ما دور بود . امروز خيلى بد گذشت . الحمد الله حالا خوب است . الان زير كرسى نشسته‌ام و اين را مىنويسم . انشاء الله فردا هوا خوب مىشود . مثال امروز نمىشود . فرستادم احوال دايه آقا را پرسيدند . فردا مىرويم به بوبوك‌آباد كه از دست اين همدان خلاص مىشويم . نه شب عيدمان را فهميديم نه روزهاى ديگر . دو روز به آمدن من يك شبانه و يكروز برف آمد . اگر زمستان بود يك ذرع در زمين برف نشسته بود . حالا قريب يك چارك چيزى زيادتر نشسته بود . دوباره زمستان آمده . روز يكشنبه - سوار اسب گلگون شدم ميرزا زمان با برادرهايش بودند . من دو سه تير به كبوتر انداختم نخورد . وكيل آمد گفت آقا قل‌قوىروق . من رفتم پياده شدم ، يك تير انداختم ، يكى را زدم . تا بلند شدند يك تير على خان انداخت . مال آن نخورد . باز به راه افتاديم . ميرزا زمان را مرخص نمودم . باز يك تير براى كبوترها انداختم نخورد . امروز هواى خوبى است . از كوريجان تا بوبوك‌آباد دو فرسنگ است . وقت ناهار وارد بوبوك‌آباد شديم . در يك خانه‌اى نظر جا درست كرده بود ، بدجائى نبود . انشاء الله فردا به قشجه مىرويم . عصر خواستم بروم گردش آقا ميرزا علينقى گفت آنجا نرويد . رفتم خانهء دايه آقا . يك مرغ به او باختم . زنها عجب ماهر هستند . به . . . امروز خيلى خوش گذشت . تا فردا چه شود . همه تازيها به سلامتى وارد شدند . حالا هيچ كدام كه كور نشده‌اند ، انشاء الله نمىشوند . پدرسگ طوله « انترسه » . . . ميكرد . الان در اطاق بازى مىكند . خوب طوله‌اى است . فساد خيلى طوله‌ها را متوجه مىشود . همه