قهرمان ميرزا عين السلطنه

64

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نوكرها خوب خدمت ميكنند . انشاء الله فردا صبح خيلى زود سوار مىشويم ، و السلام . قهرمان . يوم دوشنبه - سوار اسب گلگون شدم به طرف قشجه روانه شديم . صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم هيچ تازى نيست . فساد با على خان را در ده فرستادم . بعد از نيم ساعت ديگر ديدم داشى ، ميشلن ، جيران ، كيدى آمدند . روس ، زوبين ، مانى نيست . سوار شديم . بعد از يك ساعت ديگر على خان آمد گفت تازيها نبودند . فساد هم آمد . دوباره على خان را روانه كردم . فساد را از جلو فرستادم كه ببيند همراه بارها رفته‌اند يا نه ؟ يك ساعت على خان نيامد . بعد آمد گفت از پا افتادم . تازى نبود . من اوقاتم خيلى تلخ بود . دو سه تير انداختم . چيزى نزدم . بقدرى اوقاتم تلخ بود كه چه بنويسم . به هرطور بود رسيديم به قشجه . فساد آمده بود جلو . گفت مژده بدهيد كه تازيها با بار آمده‌اند به قشجه . يك قران به آقا سيد حسين نذر كرده بودم سه هزار به فساد و على خان دادم . امروز هيچ راه را نفهميدم از بس كه اوقاتم تلخ بود . بعد از ناهار يك قدرى خوابيدم . بعد از خواب [ ناتمام مانده است ] [ از دوشنبه 20 جمادى الثانى 1302 هجرى الى دوشنبه 25 رمضان 1303 يادداشت نوشته نشده شانزده ماه و پنج روز تمام . ] 1303 سفرنامهء الموت روزنامهء الموت است روز دوشنبه 25 شهر رمضان المبارك سنهء 1303 هجرى - صبح نيم ساعت از آفتاب گذشته سوار اسب شيدا شدم . حضرت و الا كالسكه نشستند . كسى بدرقه نيامد . تا دم امامزاده حسن حضرت و الا در كالسكه نشسته بودند . از آنجا سوار اسب ماهرخ شدند . سركار آقا داداشم را از براى كارهاى ديوانخانه گذاشتيم . تولوى خان غصه مىخورد كه چرا من نيامدم . صبح بود هوا بد نبود . صورت كسانى كه در ركاب مبارك هستند : ناظر ، آقا جمشيد ، ابو القاسم ، عليمردان ، محمد تقى ، على خان ، نظر با دوازده نفر فراش و سه جلودار ، جعفر قلى ، محمد ، علىبك ، محمد حسن بك فراش‌باشى ، آبدار ، ناهار بردار ، قهوه‌چى . تازى روس ، بزك و قره‌قوش و روس كوچك را هم در دم دروازه آورده بودند . اما آن دروازه كه ما رفتيم نياورده بودند . محمد جلودار را فرستاديم كه تازيها را بياورد . بعد از يك ساعت آمد . همه باتفاق مىرفتيم . روزه‌ها را صبح خورده بوديم مگر ناظر . همه دماغمان چاق بود مگر ناظر كه روزه‌اش را نخورده بود . عليمردان و محمد حسن بك عقب مانده بودند . عليمردان رفته بود كه براى تفنگ من گلوله بخرد . بعد از يك ساعت آنها هم رسيدند . در سه فرسخى شهر دهى بود اسمش شاه‌آباد بود ، در آنجا ناهار خورديم . من رفتم در ميان درختها يك بچه سار نشسته بود تير خالى كردم نخورد .