قهرمان ميرزا عين السلطنه

622

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تفنگ مىآمد . معلوم شد باز خوك پيدا شده . قدرى گذشته آدم آمد كه بيائيد خوك را خوابانيده‌اند . حضرت و الا تشريف نياوردند . من رفتم . آقاى عماد السلطنه از دره گذشته آن سمت رفته بودند . تير به خوك مىانداختند . يك دانه بچه خوك از خيلى دور زدند . اين صداهاى تفنگ و داد و بىدادها باعث شد كه خرس هم بيرون آمد . هيچ كس گمان نمىكرد در اين نقطه خرس باشد و دو ساعت ما آنجا بوديم خرس بيرون نيامد . اتفاق اين‌طور افتاد يك مرتبه خرس با دو بچه از عقب از ميان درختها بيرون آمد . عماد السلطنه از آن سمت و من از اين سمت دو تير انداختيم ، هيچ كدام نخورد . خرس هشيار شده كه مسأله‌اى هست . بهتر آن بود كه بيرون نيايد . مجددا در ميان درختها خوابيد . در اين بين حضرت و الا رسيدند . آن سمت كه ما بوديم جمعيت زياد بود . آفتاب‌گردان هم زده بودند . سمت عماد السلطنه خلوت بود . نيم ساعت كشيد تا خرس را دومرتبه الموتيها بيرون آوردند . خوب به سمت ما مىآمد . دره‌اى جلوى ما بود . اگر داخل اين دره مىشد براى ما خوب بود . يواش يواش راه مىآمد و گاه گاه به بچه‌هاى خود نگاه مىكرد و سرش را به آنها مىماليد . همين حالت رو به ما مىآمد . نزديك دره شد و من حاضر بودم كه تا جلو بيايد تير خالى كنم . حضرت و الا قدرى عجله فرموده تفنگ را خالى كردند . خرس فورا برگشت با بچه‌ها به سمت عماد السلطنه رفتند . من ايستاده يك تير گلولهء خوبى انداختم اما هزار حيف كه نخورد . داخل دره شد .