قهرمان ميرزا عين السلطنه

62

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

درآورد و در سربالائى عقب كرد . من بنا كردم به داد و بيداد كردن . تازى زوبين و جيران و مانى هم رفتند . واشه هم خرگوش را جلوپر كرد . خرگوش چپ زد . آخر به دست تازى روس گرفتار شد . خيلى هنر كرد . در سر بالائى خرگوش را نگذارد تا بالاى تپه برود و در همان‌جا گرفت . ماشاء الله تازى روس خوب تازى است . وقتى كه رفتيم بالاى سر جاى خرگوش ديديم خرگوش حايض شده بود . به قدر پنج مثقال خون از او آمده بود . خرگوش عيب‌دارى بود . ديگر چيزى شكار نشد . تا دم باغ آقاى آقا حسين رسيديم . يك‌بار خرگوش ديگر درآمد . فساد يك تير انداخت نخورد . من و فساد و طرلان خان عقبش رفتيم . خرگوش گم شد . تازيها را يكىيكى پيدا نموديم ، تا رسيديم به حضرت و الا ، دو ساعت به غروب مانده وارد شديم . ميرزا قراپت آمده بود . درس را خواندم ، زياده و السلام ، پيچىئيل . يوم دوشنبه 28 جمادى الاولى - ديروز تلگرافى از صدر اعظم رسيد كه بيائيد . ما همه تهيهء رفتن را داشتيم كه يك‌بار تلگراف ديگر رسيد كه معجلا به چاپارى بيائيد . من هم رفتم كه عصر تلگرافى رسيد كه قهرمان ميرزا در همدان بماند . من رفتنى نشدم . صبح حضرت و الا با على مردان خان ، طاهر خان ، آقا جمشيد ، على بك جلودار با يك آبدار آمد و يك قهوه‌چى [ رفتند ] . تا دم يخچال رفتيم ، بعد مراجعت كرديم . آدم خيلى بود . شاهزاده محمد مهدى ميرزا ، شيخ حسن ميرزا ، شريف الملك ، خيلى آدم بودند . من آمدم . يك روز سوار شدم رفتم مصلى يك سار زدم . ديگر چيزى شكار نشد . نوروز 1302 يوم جمعه 3 جمادى الثانى - سه ساعت و نيم به غروب مانده تحويل شد . صبح خيلى آدم پيشم آمد . خيلى دوزانو نشستم خسته شدم . عصر حكيم‌باشى آمد . بقدرى حرف زد كه چه بنويسم . من مىرفتم توى اطاق ، او مىآمد توى اطاق . مىآمدم توى حياط مىآمد . مختصر تا غروب حرف زد . روز شنبه - باز صبح آمدم آمد . شيخ جعفر هم آمد . كسان ديگر هم آمدند . هنوز خبرى از حضرت و الا نرسيده كه وارد شده‌اند يا نه ، انشاء الله ميرسند . روزها صبح شيخ حسن ميرزا با شريف الملك مىآيند ناهار را آنجا مىخورند . شريف الملك گفت ميرزا حبيب الله تلگراف كرد كه حضرت و الا جمعه وارد شدند . روز جمعه - از حضرت و الا يك دستخط رسيد . خيلى خوشحال شدم . انشاء الله بعد از سيزده مىرويم . يوم سيزده عيد - هوا خيلى خوب نبود . باز سوار شدم . به طرف فقيره رفتيم . از دم سنگ شير كم‌كم باران آمد . رسيديم به عمارت فقيره . رفتم توى عمارت . خيلى باران آمد . يك خرگوش از زير پاى اسب درآمد . تازى روس مهلت نداد . بيست قدم نرفته گرفت . آقا بك يك قدرى آواز خواند . ناهار را خورديم . گفتم هرچه زودتر برويم بهتر است . سوار شديم از آنجا تا شهر باران خورديم . من هيچ چيزى نزدم . سه ساعت به غروب مانده وارد شديم . انشاء الله پس فردا مىرويم .