قهرمان ميرزا عين السلطنه

610

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سربالا به قريهء كوله پياده شديم . معلوم شد بار چادر مفرش و آشپزخانه نيامده . يقين كرديم كه از جادهء مستقيم به قريهء دنبليد رفته‌اند . محمد را سوار كرده آنجا فرستاديم . شب عيد عمر به اصطلاح مردم اوقات‌تلخى حاصل شد . عمر كار خودش را كرد . كوله جاى قشنگى است . رودخانهء حسن جون از كنار ده مىگذرد . آب گواراى خوبى دارد . سال اول كه الموت آمديم در رمضان همين نقطه منزل كرديم . غروب بارها را محمد مثل شمر آورد . شام در ساعت شش دادند . جناب خوابش مىآمد . بدون مقدمه گفتيم پتوى شما را هم حسنقلى گم كرده . گرسنگى و خواب و گم شدن پتو هزار ناخوشى براى جناب مهيا كرد . از شدت اوقات‌تلخى كه چرا پتو گم شده اين امراض را گرفته . تا ساعت شش از اين حالت تغير جناب از بس خنده كرديم دل درد عارض شد . نمىتوانم بنويسم كه چه حالتها براى جناب دست داد و حالا متصل مىگفت فردا « جاجيم » را گم مىكنند ، پس‌فردا لحاف ، پس‌فردا « بخچه » ، ديگر من صاحب هيچ نيستم ، بگذاريد بخوابم ، چشمم درد مىكند ، صفرا حركت كرده ، ديگر شام نمىتوانم بخورم . قليان آوردند . با وجود آنكه هيچ وقت نديده‌ام جناب قليان را رد كند گفت سرم درد مىكند نمىكشم . اين پتو را بيست سال متجاوز است دارم . « خوابش » باز نشده حالا حسنقلى گم كند . بارى شام را خورديم اما جناب حالتش همان‌طور بود . بعد از شام پتو را گفتيم آوردند . ديگر نتوانست و نمىخواست بگويد اين كارها محض گم شدن پتو است . هيچ نگفته خوابيد . زمين چادر هم تر بود و صبح زود هم بايد بلند شويم . پنج ساعت و نيم امروز راه آمديم . اين جاها فرسنگ درست معين نيست . از روى ساعت بهتر فهميده مىشود . اول خاك الموت دوشنبه 9 - يك ساعت از دسته گذشته سوار شده رعايا گفتند راه حسن جون بهتر از راه دنبليد است . از آن راه هم رفته بوديم . اين راه اختيار شد . از قريهء حسن جون گذشتيم . دويست و پنجاه خانوار است . پنجاه خانوار سادات مسكن دارند . ده قشنگ خوبى بود . رودخانه را گرفته سربالا شديم . اطراف رودخانه تماما يونجه و اسپرس كاشته بودند . سبز و قشنگ بود . مدتى همين‌طور رفته بعد از گردنهء سختى بالا رفتيم . بارسيزخانه با قاطر پرت شده بود . الحمد لله آسيبى به قاطر نرسيده بود . سه ساعت و بيست دقيقه بالا كشيد تا به نگارچشمه رسيديم . ناهار خورده ساعت شش ده دقيقه كم به غروب مانده مجددا سوار شده از گردنهء مالخانى سربالا شديم . سر گردنه خاك الموت است . سرازير و سربالا راه طى مىشد . دو ساعت و نيم تا مزرعهء آوه كشيد . امان الله خان جلو آمده بود . فرج الله خان سرتيپ حاكم الموت هنوز نيامده بود . آوه درخت هيچ ندارد . دو سه خانوارى از اهل رشوند تازه آنجا مسكن گرفته‌اند . شش ساعت و ده دقيقه كم امروز راه آمديم . خيلى راه سختى بود . اما به مراتب از راه دنبليد بهتر بود . چادرها خيلى دير رسيدند . فرج الله خان يك ساعت به غروب مانده آمد . هشت هزار و سيصد « فيت » آوه از سطح دريا بلندتر است . هواى خوشى داشت