قهرمان ميرزا عين السلطنه
611
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
به سردى كوله نبود . آقاى عماد السلطنه يك كبك عصر شكار فرمودند . شكارچيهاى الموت كمكم مىآمدند . سهشنبه 10 ربيع الاول - صبح حضرت و الا به شكار خرس تشريف بردند . من خسته بودم و نرفتم . ظهر تشريف آوردند خرسى پيدا نشده بود . شكارچيها تماما حاضر شدند . عصر پياده شكار كبك رفتيم . جاهاى سختى داشت و كبك هم زياد بود . هيچ تفنگ نينداختيم . تولهها پايشان زخم شده و به صعوبت راه مىروند . يك سال بود از طهران خارج نشده بودند ، جز همان هفت روز كهريزك . باز خيلى هنر كردهاند تا اينجا رسيدهاند . آباديهاى الموت چهارشنبه يازدهم - صبح يك ساعت از دسته گذشته سوار شده رو به ورك روانه شديم . دو فرسنگ راه را در اين كوهستان شش فرسنگ بايد طى كرد . متصل بايد پيچ خورد . مختصر اول سربالا و بعد از گردنهء خيلى سختى سرازير شديم . كبك هم در بغله زياد بود . اما از راه خارج نمىشد رفت . به صعوبت هرچه تمامتر از گردنه سرازير شديم . پائين گردنه قريهء روج سفلى بود . باز سرازير شده تا به رودخانه رسيديم . شاهرود الموت آب خوبى داشت . از قريهء خوبان و جيرين ده ورك رود گذشته باز سربالا شديم . از گردنه بالا رفتيم به ده ورك پياده شديم . چهار ساعت و نيم راه آمديم . اگر به خط مستقيم بشود رفت دو ساعت بيش راه نيست . ورك ده خوبى است . آبش از چشمه [ اى ] است كه از بالاى سرورك مىآيد . ناهار را خورده چادر را بالاى ده كلان زدند . نزديك ده بود . باد زياد شب آمد خوش نگذشت . آقاى عماد السلطنه يك كبك زدند . پنجشنبه 12 - صبح سوار شده كه جاى چادر خوبى پيدا كنيم . تا نزديك ده كلان رفتيم جاى خوبى پيدا نشد . يعنى جاى خوب زياد بود موافق ميل حضرت و الا جائى پيدا نشد . مجددا سربالا شده نزديك ده ورك چمنزارى بود همانجا قرار شد چادر بزنند . صبحها خواب كم مىكنم و بعد از ظهر آقاى عماد السلطنه مزاحم مىشوند نمىگذارند . يك كبك آقاى عماد السلطنه ، يك كبك حبيب الله خان پسر فرج الله خان ، يك كبك هم سيف الله شكارچى زده بودند . عصر پياده بغلهء دره را گرفته سرازير كبك زياد بود . اما از بس راه سخت بود نمىشد شكار كرد . پياده در كمال سختى چند قدم راه مىرفتيم . شب باد كم بود . ماهتاب خوب ، جاى باصفا خيلى خوش گذشت . جاى دوستان خالى بود . در عشق تو اين كنار خاموش * بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خريدم * تو مهر مرا به ياوه مفروش هرگز نشود غمت زيادم * تو نيز مرا مكن فراموش شد خواب ز چشم من رميده * تا هست غم توام در آغوش * * * منم ز يار نگارين خود جدا گشته * به دست هجر گرفتار و بينوا گشته نخست گوهر با قيمت [ و ] بها بودى * به خاك تيره فرورفته بىبها گشته