قهرمان ميرزا عين السلطنه

61

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

پياده شديم . جلودارها نبودند . من و طاهر خان اسبهاى خودمان را گردانديم . بعد از اسب گرداندن رفتيم يك قدرى گردش كرديم . بعد حضرت و الا فرمودند صداى جغد مىآيد . من با فساد رفتيم در باغها سر جغد . هرچند گردش كرديم جغد را پيدا نكرديم . گول خورديم . به هواى آنجا كه برف نبود رفتيم در باغها . جائى كه گل بود كه تا سر زانو گل بود . جائى كه برف بود تا سينه برف بود . به هزار فلاكت تا دم يك برج رسيديم . يك بار تازيها يك خرگوش بيرون آوردند . تازيها عقب كردند . اما چه [ طور ] در توى اين برف و گل خرگوش مىشود گرفت . خرگوش گم شد . هى تا سينه ميرفتيم توى برف . اين پا را در مىآورديم آن پا تا زانو مىرفت فرو . بقدرى زحمت كشيديم كه حساب نداشت . از عرق خيس شده بوديم . به زبان نمىآيد كه چقدر زحمت كشيديم . در كار حرف زدن بوديم . من به فساد مىگفتم كه كى اين سربالائى را و اين توى باغ رفتن را مىكشد . فساد مىگفت من مجال حرف زدن ندارم . در كار حرف زدن بوديم كه يك خرگوش از زير پاى فساد بيرون آمد . تفنگ دست فساد بود . فساد دو تير خالى كرد هيچكدام از آن تيرها درنرفتند . تازيها ، دور بودند . تا خودشان را رسانيدند به ما خرگوش دررفت . خيلى عجيب بود كه دو تير تفنگ درنرود . آن زحمت ، آن خرگوش نزدن خيلى بد بود . حالا اگر خرگوش مىزديم باز زحمت هدر نمىرفت . از بس كه تازيها را صدا كرديم خسته شديم . يك دقيقه نشستيم . بعد دوباره راه افتاديم . آن نزدن خرگوش ، آن زحمت توى برف رفتن ، آن صدا كردن تازيها خيلى بد گذشت . به هزار فلاكت رسيديم به حضرت و الا . حضرت و الا فرمودند كه من تماشا مىكردم . توى چكمه آب رفته . رفتم آنجا دادم طرلان خان آب چكمه را درآورد . از آنجا سوار شديم به راه افتاديم . دو كلاغ نشسته بودند يك تير فساد انداخت يكى را زد . بعد رفت بردارد عرقگير اسب افتاد . پياده شد درست كرد ، تماشا داشت . يك جا تفنگ افتاده ، يك‌جا كلاغ افتاده ، يك [ جا ] عرق‌گير اسب افتاده . تماشا داشت . من يك كاكلى زدم . در دم مصلى كلاغهاى زيادى نشسته بودند من يك تير انداختم نخورد . دو به غروب مانده وارد شديم . بد سوارى نبود . جاى آقا داداشم خالى بود . يوم چهارشنبه 23 جمادى الاولى - صبح هواى خوبى بود . ديروز قريب چهار انگشت برف باريد . بعد از ناهار سوار اسب كهر شدم به طرف درهء قرق روانه شديم . يك نفر شكارچى پياده آقا حسن پيدا نموده اسم او مهدى شكارچى است . خيلى گرديديم چيزى شكار نشد . من با فساد ، طرلان خان بالا بوديم . حضرت و الا با طاهر خان پائين بودند . يك‌بار فساد به من گفت آقا كبك . نگاه كردم ديدم دو كبك چيل است . به حضرت و الا خبر دادم . كبكها آمدند جلوى حضرت و الا افتادند . حضرت و الا پياده شدند . برف زياد بود . نخواستند زياد بروند جلو . كبكها از دور بلند شدند . يك تير شاهزاده جانم انداختند نخورد . رفت جلوى آن شكارچى . او در هوا زد . بعد من با فساد و آن شكارچى هرچند گردش نموديم چيزى شكار نشد . چايى را در بغلهء آفتاب‌رو انداخته بودند . چايى را خورديم . بعد از چايى حضرت و الا فرمودند كه اين زوبين خوب صدائى دارد . من بنا كردم به كش‌كش كردن . يك‌بار تازى روس بنا كرد به گرديدن . يك‌بار يك خرگوش