قهرمان ميرزا عين السلطنه

566

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مخمل است . مخمل كه به يك دفعه خوردن باران ضايع مىشود . تمام سر آدم خيس مىشود و همه باران به مغز آدم مىريزد . شكل كلاه آنقدر بد نيست . همين بىدوامى آن بد است . مثل كلاههاى قزاقى است . جزئى فرقى دارد . به كلاه قزاقى هم مشهور است . فرار ظهير الدوله خبر تازه فرار جناب ظهير الدوله است . چند روز است رفته . تا گيلان را بطور يقين مىگويند . از آنجا معلوم نيست فرنگستان رفته يا مشهد مقدس . چون يك نفر مترجم همراه برداشته و خيلى فرنگىمآب بود . گمان كلى است فرنگ رفته . چندين جهت براى فرارش ذكر مىكنند . يكى شدت قرض‌خواه . ديگر فقط سياحت و تماشاى فرنگ . . . ملك وقفى داشته فروخته قيمت آن و كمى جواهر همراه برده ، يك مترجم و يك درويش . توپ‌سازى ايران - توپ‌اندازى شاه سه‌شنبه غرهء شهر رجب المرجب - هوا ابر بود . دانه‌دانه برف مىآمد . اعليحضرت ديروز در دروازهء اسب‌دوانى تيزاندازى تشريف بردند . من هم رفتم . مرحوم اقبال - السلطنه در روى باروى شهر جاى محقرى براى تيراندازى درست كرده . جمعيت زياد بود . آقاى عماد السلطنه ، تولوى خان ، محمد حسن ميرزا بودند . چند ارابه توپ كه تازه مثل توپهاى اطريش در قورخانه ساخته بودند انداخته شد . ته‌پر و خيلى خوب ساخته‌اند . هيچ كدام به نشانه نخورد . يك توپ سرپر « بىخان » اعليحضرت خود به نشانه بستند بدون درجه . از اغلب آن تيرها بهتر بود . تعريف و هاىوهوى بىاندازه شد . نازشستها تقديم شد . تقريبا يك ساعت تعريف و تمجيدات طول كشيد . اعجاز و كرامت گفتند بود . صريح فرمودند درجه براى توپ بى خود و ابدا لازم نيست . معلوم شد اين اختراع بزرگ بدون مصرف است و به كار نمىخورد و حال آنكه چقدر لازم و به كار است . هوا سرد بود . توپهاى كار ايران خيلى خوب بود . افسوس كه نمىسازند و ندارند . چند تير هم خمپاره انداخته شد . عكاسها چند شيشه عكس انداختند . از آنجا به تيراندازى تفنگ رفته . بيرون دروازه بود . موقتا براى امروز چند نشانه گذاشته بودند . اينجا خربازار و شلوغى غريبى بود . هركس تفنگى آورده و مىانداخت . سرباز بيچاره كه سالى دو مرتبه تفنگ خالى نكرده چه مىداند چه بايد كرد . در جاى خود ايستاده بودند و تمام را عملهء خلوت و متفرقه تير مىانداختند . بعضيها نشان را زدند و انعام اعليحضرت مرحمت كردند . از هر فوجى پنجاه نفر سرباز حاضر بود . فقط چهار نفر از اين سربازها در جلوى اعليحضرت چهار تير خالى كردند . هوا به شدت سرد بود . لباس من كم بود . باد مىآمد . رفتم در چادر يك فنجان چاى خورده سوار شده منزل آمديم . خيلى سرد بود . چيزى از اين تيراندازى فهميده نشد . نه آن سرباز دانست ، نه