قهرمان ميرزا عين السلطنه

54

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آقا داداشم رفت . يك‌بارى صداى تفنگ درآمد . صداى هفت تفنگ درآمد . يونس ميرزا گفت كه حكما آقا زده‌اند . يك بار يك زربه كبك آمد جلوى من نشست . تفنگم چهار پاره پر بود . يك تير را انداختم يكى افتاد . اما كسى نبود برود بياورد . يونس ميرزا بود كه آن هم نمىديد . رفتم بالا ديدم ماشاء الله يك بزى بود كه خيلى درشت بود ، تكه بود . با دماغ شاد رفتم . باز دوباره نشستم ديگر چيزى نيامد . پياده‌ها مىگفتند يخارى گلدى ( بالا رفت ) . . . يكى ميگفت هاى آشاقى ده‌گدى ( به پائين رفت ) . هاى هاى زياد بود . آمديم ناهار را خورديم . بعد از ناهار سوار شديم . ساچمه‌دان آقا داداشم گم شد . كبك من از دستم دررفت خيلى حيف بود . امروز خانم جانم به ديرآباد تشريف بردند . همان شكار را داديم بردند خدمت شاهزاده جانم . زياده و السلام . قهرمان . سه‌شنبه 23 شهر محرم - صبح دو ساعت از دسته بالا آمده سوار اسب گل‌گون شدم به طرف نشر رفتيم . راه زيادى آمديم تا رسيديم به گاوخانه . ناهار را خورديم . ميرزا عبد العظيم آمده بود ، به همراهى ميرزا عبد العظيم رفتيم كه بلكه چيزى شكار كنيم . پياده‌ها در كوه گردش مىكردند . من و يونس ميرزا ، محمد تقى بك يك جا ايستاده بوديم . كومه امروز نبود . آقا داداشم و طاهر خان ، آقابك ، ذبيح الله ميرزا ، ميرزا عبد - العظيم رفتند بالاتر . هرچند پياده در كوه گرديد [ ند ] ارقالى يا چيز ديگر پيدا كنند پيدا نشد . يك نفر پياده آمد به من گفت بيا . من رفتم خدمت آقا داداشم . چايى را به هزار زحمت دم كرده بودند . چايى و آب قاطى بود . از آنجا سوار شديم رفتيم كوه ديگر . آنجا هم چيزى پيدا نشد . چند تير گلوله انداختيم . يك ساعت به غروب مانده وارد نشر شديم . الان يك ساعت از شب گذشته است در آنجا هستيم . غروب دستخط شاهزاده جانم را آوردند . امشب خانم جانم در ساروق تشريف دارند . زيادى و السلام ، قهرمان . 1302 چهارشنبه 24 شهر محرم - صبح سوار شديم به طرف شهر روانه شديم . ميرزا عبد العظيم را آقا داداشم مرخص نمودند . چيزى شكار نشد . يك قدرى . . . آقا داداشم و طاهر خان زدند . تا رسيديم سياه كمر ناهار را خورديم . پيش از ناهار من و آقا داداشم و ذبيح الله ميرزا ، يونس ميرزا رفتيم كبوتر زيادى نشسته بود . ذبيح الله ميرزا يك تير انداخت يكى را زد . صداى تفنگ كه درآمد يك روباه از آن طرف رودخانه آمد . تازيها عقب كردند ، قدرى كه بردند تازيها گرفتند . چايى را زود خورديم سوار شديم . در راه مىگفتند كه شاهزاده چهار نفر آدم از اين دزدها كشته يكى را شقه كرده . خيلى راه آمديم . اسب من خيلى « لكه » مىآمد . اسب مسعود را سوار شدم . ماشاء الله خوب راه مىرود . ديگر چيزى شكار نشد . غروب وارد شهر شديم . خيلى خسته بودم . شام را زود خورديم خوابيدم . خيلى خستگى داشتم ، و السلام . امروز كه يك‌شنبه 27 شهر محرم مىباشد هوا از ديروز سردتر است ، سرماى بدى هست . شاهزاده جانم آب هندوانه ميل ميكنند . من يك قدرى سينه‌ام درد مىكند . حكيم ابراهيم قدرى دوا داد خوردم . عصر هندوانه داد . خيلى سرد است ، و السلام . دوشنبه 28 محرم الحرام - هوا خيلى سرد بود ، سوارى موقوف شد ، و السلام قهرمان . چهارشنبه سلخ محرم - صبح سوار اسب گلگون شدم . به طرف درهء عباس‌آباد