قهرمان ميرزا عين السلطنه

55

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

روانه شديم . صبح كه از آنجا سوار شديم بقدرى سرد بود كه دست و پايمان جان نداشت . تا دم كوه‌هاى عباس‌آباد سرد بود . بعد يك قدرى گرم شد . يك خرگوش از زير پاى اسب آقا داداشم بلند شد . دو تير آقا داداشم انداختند نخورد . تازيها عقب كردند . بهرام على بك جلودار رفت . بعد برگشت . تازيها نگرفته بودند . من و شاهزاده جانم ، آقا حسين آقا ، جمشيد رفتيم براى ناهار . دو نفر بچه ديديم راه را از او ياد گرفتيم رفتيم . از جلوى آقا داداشم يك خرگوش ديگر بلند شد ، تازى واشه عقب كرده بود . كسى عقب تازى نرفته بود . آقا داداشم رسيدند ، محمد آقا رفت عقب تازى . ناهار بردار نيامده بود . قريب دو ساعت معطل شديم . ناهار بردار اثرى از آثارش معلوم نشد . رسول بك رفت تا از اين آسيابان قدرى نان بگيرد . من و آقا داداشم رفتيم دم رودخانه . بعد از يك نيم ساعتى محمد آقا رسيد گفت هرچند گرديدم تازى را پيدا نكردم ، رسول بك رسيد يك قدرى نان و پنير آورد خورديم . بعد از يك ربع كه گذشت طاهر خان غلام آمد گفت ناهار بردار راه شورين مىرفت من برگرداندم . حالا آمد . ناهار را نوكرها خوردند . چايى را آوردند خورديم و همان‌جا من يك زاغچه زدم . سوار شديم . رسول و بهرام على بك جلودار در توى باغها آمدند . خان محمد غلام كه رفته پى ناهار بردار تازى واشه را آورد . يك‌بار رسول گفت آقا كبكها آمده‌اند در دم جوى آب نشسته [ اند ] . شاهزاده جانم آمدند بزنند بلند شدند . بالاتر رفتيم يك خرگوش از توى باغ توله‌داش بلند كرد . تازى خرگوش [ را ] عقب كرد رفت تا به پائين باغ . دوباره برگشت آمد از جلوى من بگذرد من آمدم تفنگ را در بكنم تازى « قم‌چيل » آمد جلوى خرگوش ، يك تازى جلو و يكى عقب . تفنگ را خالى نكردم . رفت در توى باغ ، تازيها گم كردند . من و طاهر خان غلام آنجا ايستاده بوديم آمد بگذرد ما دو نفر عقب كرديم . دو تير من خالى كردم ، دو تير آقا داداشم ، يك تير طاهر خان غلام ، دو سه تير غلام‌هاى ديگر . هيچ كدام نخورد . تازى واشه از خيلى دور ديد يورش آورد براى خرگوش . به اندك زمانى به خرگوش رسيد . خرگوش گاهى چپ و گاهى راست مىبرد . آخر به دست تازى واشه گرفتار شد . ماشاء الله امروز تازى واشه محشر كرد . از آنجا رفتيم باز غلامها گفتند هاى خرگوش . ما جلو را پائيديم . يك تازى از عقب رفت بالاى تپه . من هرچند كردم كه سه تازى برگردند ، برنگشت . به قيقاج يك تير انداختم نخورد . بالا خوابيد . هرچند گردش كرديم پيدا نكرديم . دو سه خرگوش ديگر درآمد . شكار نشد . نيم ساعت به غروب مانده وارد شديم ، و السلام . يكشنبه 4 شهر صفر - عصر پنج ساعت به غروب مانده سوار اسب گلگون شدم به طرف خورزنه . دو سه روز قبل شاهزاده جانم مىخواستند به مكان كليساى ارامنه بروند ، امروز فرمودند ميرويم . رفتيم . از آنجا تا به آنجا خيلى راه بود . رسيديم به آنجا جماعت ارامنه آمدند و بعد تا دم آن مكان بچه‌ها ايستاده بودند و به زبان خودشان چيزى مىخواندند و گل مىانداختند . رفتيم در آن مكان قدرى ايستاديم . بعد مراجعت كرديم . يك قدرى باد و باران مىآمد . شاهزاده جانم يك قدرى تاخت كردند . تا دم خورزنه يورتمه مىرفتيم . هرچند گردش كرديم خرگوش درنيامد . در توى سنگها افتاديم . چايى را خورديم .