قهرمان ميرزا عين السلطنه

468

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

خوب خواهد بود . روسفيدى فراهم خواهد آمد . شنبه 25 رمضان - هر روز اين ماه يك سال شمسى است . در حقيقت خيلى سخت گذشته و مىگذرد . بنيهء ضعيف و مزاج عليل من قديمى است ، حال بدتر شده قوهء حركت در خود نمىبينم . دو سه سال است گرفتار بددردى شدم كه تا حال آسودگى به خود نديده و متصل مشغول مداوا بودم چنانچه الان هم مشغولم . خداوند تفضل كند . بارى پنج و نيم به غروب مانده بيرون آمدم رفتم برج . مشغول نماز شدم . باد سختى مىآمد دو سه مرتبه طورى شدت كرد و صدا كرد كه نزديك بود نماز را شكسته پاى برهنه به‌در روم . مجبورا به اطاق ديگر آمدم . خوانين جهت سوارى حاضر شده بودند . اصرار آنها به ميل مىآورد آدم را . اشخاصى كه همراه من هميشه سوار مىشوند هادى خان و عبد الله خان ، نامدار خان پسر هادى خان و ابو الفتح خان هستند . خداداد خان اگر شهر باشد . اين چند نفر سوارهاى قابل خوبى هستند . خصوصا خداداد خان كه سوارى بهتر از او نديده‌ام . بارى قدرى باد ساكت شد . سوار شدم از باغات گذشته به صحرا رسيديم . بلدرچين چندى ديده شد يكى را هادى خان زد . بناى تقله زدن شد . امروز هرچه تقله زدم سه ذرع و چهار ذرع از روى سرم بالاتر بلند شد كاملا آموختم . يك كبوتر زدم . يك سارتك در هوا شكار شد . چند تير قيقاج انداختيم . يك مرتبه من و دو مرتبه خوانين زدند . صفاى خوبى صحرا داشت . غروب منزل آمديم . يلبه اينجا زياد مىشود . ليكن هنوز نيامده است . ساعت سه خانهء جناب قاضى بازديد رفتم . جمعى بودند . شيخ على اكبر حكمى شيخ على اكبر مردى است حكمى و از اغلب علوم مطلع . صحبت را شيرين مىكند . در وقت تكلم متصل تكان مىخورد . اغلب ديده‌ام كه طرفين مشار اليه را آخوندها سخت گرفته‌اند و جاى تكان خوردن نداشته از حرف زدن بازمانده است و نتوانسته تكلم كند . ساعت پنج حمام رفتم . بعد از مخارج بسيار خوب شده و مىشود حمام رفت . آب گرمى داشت . يك ساعت شب‌ها كوتاه شده است . ساعت نه و سه دقيقه بالا شيپور مىكشند . باد متصل مىآيد و اذيت مىكند . چه‌قدر بدچيزى است . دوشنبه 27 - ساعت شش بيدار شدم . جمعيت و سوار براى ورود آقاى عماد - السلطنه حاضر شده بود . چهار و نيم به غروب مانده سوار شده بالاى گردنهء « قمينل » به آقاى عماد السلطنه رسيديم . خداداد خان با پاشا خان آنجا رسيدند . تفنگ ساچمه‌زن را آورده بود . تا شهر سوارها به هم ريخته گاهى تقله و گاهى قيقاج مىانداختند . تماشا داشت و معركهء غريبى بود . دويست سوار متجاوز بود . تا شهر به اين تفصيل آمديم . خداداد خان يك بلدرچين و يك كبك در هوا زد . يك ساعت به غروب مانده وارد شهر شديم . جناب نيامده . شب وزير آمد به صحبت گذشت . تقله و قيقاج سه‌شنبه 28 - عصر سوار شديم سمت باباپيره رفتيم . شكارى نداشت . به قسم