قهرمان ميرزا عين السلطنه
429
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شديم . تولوى خان و شاه پلنگ خان غروب رسيده بودند . نابلدى بد چيزى است . دو ساعت راه را عوضى آمديم . توقلى را آورده بودند الحمد لله باز شكارى شد و دست خالى نيامديم . خيلىخيلى شكار ديده شد . محمد باقر از شهر آمده بود قوچ را داديم صبح برد شهر . پنجشنبه پانزدهم - صبح حضرت و الا در ركاب مبارك سوار شدند . من و تولوى خان نرفتيم . تعمير عمارت به ميرزا محمد خان پدر عزيز السلطان مرحمت شد . به حضرت و الا فرمودند كه حكم كردم تمام عمارت را جهت شما تعمير كنند . بعد از ناهار حضرت و الا و امين خلوت تشريف آوردند . اعليحضرت خيلى اظهار التفات فرموده بودند . سه ساعت به غروب مانده پياده شكار كبك رفتم . خيلى راه پياده رفتم . مراجعت توله استاپ ماهرخ خوبى داد . جلو رفتم يك مرتبه يك زربه كبك از نزديك بلند كرد . يك دانه كبك بزرگ در هوا زدم و به منزل آمدم . امين خلوت مىگفت با دو قوش هنوز يك كبك نگرفتهام . كبك قوس است و خيلى پرش مىكند . شكار يك كبك سختتر از زدن يك قوچ شده است . دو سه روز است هوا سردتر شده است . آب راكد [ ست و ] يخ مىبندد . تبديل حكومت همدان جمعه 16 جمادى الاولى - صبح ابر سختى گرفته بود ، كمى تگرگ آمد . شاه سوار شدند . ديشب فخر الملك اينجا بود . صبح رفت بعد از ناهار هوا كمى باز شد . با تولوى خان سوار شديم . خيلى كبك ديده شد . توله دو سه جا خوب ماهرخ داد . يك قرقوش نشسته بود . يك تير در زمين انداختم نخورد ، بلند شد . تير دوم در هوا زدم معلقزنان زمين افتاد . زنده بود ، ترك اسب رضا بك بستم . خيلى بزرگ بود . خيلى گردش كردم باز در مراجعت توله ماهرخ داد . دو كبك بلند شد . تير اول از هوا يك دانهاش زمين خورد . از غيظ سرش را جدا كردم ، برداشته منزل آمدم . فخر الملك كاغذى نوشته بود مطلب تازهاى بود . حسب الامر قدرقدرت همايون اعلى صبح شهر نزد جناب امين السلطان رفته حكومت همدان را تبديل فرموده جاى ديگر را به شما مرحمت فرمودهاند . حكومت همدان به عضد الدوله داده شد و از اين تبديل كمال التفات را به شما فرموديم . جواب مختصرى حضرت و الا مرقوم داشتند و من سوار شده منزل امين خلوت رفتم . شايد خبر داشته باشد . مدتى آنجا نشستم يك دست شطرنج بازى كردم . امين خلوت شطرنجباز است . بسياربسيار خوب بازى مىكند . در آخر سؤال كردم گفت خبر ندارم . ليكن البته از حكومت همدان بهتر است . يك ساعت و نيم از شب رفته منزل رسيدم . در عبور از رودخانه چون از گدار به آب نزده بودم يك پايم در آب فرورفت و اسب يك پيچ خورد . خدا رحم كرد ، هيچ نمانده بود در آب فرو روم . شب تمام به خيالات گذشت . نمىدانم امسال چند جور بايد باشد . هنوز در همدان سرانجام نگرفته بوديم به طهران احضار شديم . حالا بايد سمت ديگر رفت . عماد السلطنهء بيچاره يك ماه و نيم است رفته حالا بايد مراجعت كند . هيچ كار از روى