قهرمان ميرزا عين السلطنه
424
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
در ركاب مبارك از دروازهء دولاب بيرون آمده سمت قصر فيروزه رفتيم . اعليحضرت قبل از ما رسيده بودند . ناهار خورده سوار شديم . من و تولوى خان كمى عقب بوديم . از راه ديگر رفتيم . قدرى رفته از عقب صدا بلند شد : هاى شكار ! هاى شكار ! تاخت آورديم . هنوز ما نرسيده علاء الدوله ، امين خلوت ، كشيكچىباشى چند تير انداخته يك دانه را پسر سارى اصلان زد . علاء الدوله نزديك بود شكار را برداشته گفت خودم زدهام . دست آن بيچاره جائى بند نشد . بارى همانطور بىخيال مىرفتيم ، خبر نداشتيم اين راه غير از راهى است كه اعليحضرت تشريف بردهاند . چهار پنج شكار در روى تيغه مىرفتند . من سيلاب كوچكى را گرفته مستعد ايستادم . بدبختانه از پشت تيغه رفته قدرى رفتم ديدم علاء الدوله ايستاده . من رد شدم ديدم امين خلوت هم ايستاده . پرسيدم گفت بايد ايستاد تا شاه رد شود آن وقت رفت . فاصلهء ما بين ما و شاه يك زنجيرهء كوه بود . در اين بين آدم امين خلوت گفت شكار شكار ! من نگاه كردم ديدم يك گل شكار از كوه سرازير شده دانهدانه داخل سيلاب شده از اين بغل مىروند . تفنگ را گرفته تاخت آوردم . در همان تاخت از اسب پياده شده ديدم علاء الدوله هم آمد . تا او رسيد دو تير چهارپاره انداختم و يك ميش افتاد . تولوى خان هم دو تير انداخت . علاء الدوله از آنجا كه پررو و زرنگ است شكار را سر بريده به دست آدم خودش داد . قريب يكصد دانه شكار بود . بعد از رسيدن من و انداختن تفنگ ده دقيقه شكار مىآمد و از پنج قدمى گذشته سربالا مىشد . امين خلوت هم رسيده چند تير گلوله انداخت يك ميش زد . ميش يواشيواش سربالا مىرفت . توله استاپ با زنجير عقب كرد و شكار را خواهى نخواهى پائين آورد ، جلوى امين خلوت انداخت . بارى مدتى با علاء الدوله نزاع و مرافعه كردم ، آخر شكار را نداد و يك زخمى كه معلوم نبود كى زده و از قله يواش يواش سرازير شده مىرفت به ما نشان داد و گفت زخمى شما است . فساد را فرستاديم از آن سمت سرازير شده رفته بود به چنگ نيامد . اما تمام مردم ديدند كه من شكار را زده و علاء الدوله به زور برد . آنقدر اوقاتم تلخ شد كه حساب نداشت . نزديك بود خفه بشوم . خيلى نزديك بود و به تير اول افتاد . ميش بزرگ خوبى بود . توله استاپ هم امروز خوب هنر كرد . شكار بزرگى را از بالاى كوه آورد . اگر توله نبود مثل آن قوچ دررفته بود و به دست نمىآمد . بارى راه دورى بود و در كمال اوقات تلخى آمدم . يك بز بسيار بزرگ هم بالاى كوه ديده شد ، گلوله نداشتم . رضا بيك پياده رفت آخر نديد و كارى نكرد . يك ساعت از شب رفته خسته مانده شكار از دست به در رفته اوقات تلخ منزل رسيديم . قرقاول و دراج دستى عمارت ما هم تا اردو و عمارت شاه نيم فرسنگ مسافت دارد . عمارت مرحوم محمد شاه است . اعليحضرت هم مدتها اينجا منزل داشتند . دو سه سال است به ما مرحمت شده و منزل حضرت و الا است . امسال خيلى مخروبه شده است . دو اطاق بيش سالم ندارد . عمارت بيرون ، اندرون ، حمام دارد . اما حيف كه تعمير نكرده پاك خراب شده