قهرمان ميرزا عين السلطنه
42
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بسيار خوب بود . نيم ساعت به غروب مانده وارد شهر شديم ، قهرمان سنهء 1301 . پنجشنبه 8 شهر شوال المكرم - عصر چهار ساعت و نيم به غروب مانده سوار اسب گلگون شدم . به طرف دره فخرآباد شديم . در دم رودخانه ديديم فرج الله آمد داد مىزند : آقا خوك . من داد زدم آقا داداش خوك . فرمودند كو خوك ، من گفتم اونها . ديديم خوك خانگى مىباشد . عقب آبدار افتاده آمد در جلوى تازيها ، تازيها عقب كردند . شكار گردنش را گرفت . تازى روسى رانش را گرفت . به هزار معركه سوا كرديم . از آنجا خوك برگشت . رفتيم دم كوه دست چپ . من با تولوى خان و آبدار رفتيم چمن حاجى سيد على يك قدرى هندوانه خريديم . آقا داداشم ، آقا جمشيد ، محمد حسن بك پياده تشريف بردند . بعد از يك ساعت آمدند شكارى نشده بود . چايى را خورديم . بعد از چايى سوار شديم . چيزى شكار نشد . تولوى خان نشانه را زد . از آنجا رفتيم هفت لانجين شكارى نشد . يك ساعت به غروب مانده وارد شهر شديم . الان در اطاق نشستهام اين را مىنويسم ، و السلام ، قهرمان . سنهء 1301 . يوم يكشنبه 11 شهر شوال المكرم - عصر چهار ساعت و نيم به غروب مانده سوار اسب گلگون شدم . رفتيم به حيدره . تولوى خان [ و ] محمد آقا آبدار رفتند به چمن حاجى ميرزا علينقى . من و آقا داداشم [ و ] محمد حسن بيك [ و ] آقا جمشيد [ و ] آقا بك با يك پياده رفتيم . محمد حسن بيك گفت آقا اگر كبك باشد در ميان باغ است . آقا داداشم فرمودند كه تو با قهرمان ميرزا با آقا بك برويد . ما رفتيم يك بار يك زربه كبك از ميان باغات بلند شد رفت بالاتر نشست . آقابك رفت آقا داداشم را خبر كند . آقا داداشم رسيد پياده شد كه برود ديدند يكبار يك زربهء ديگر از بالاى سر آقا داداشم بلند شد . آقا داداشم تير خالى نكرد . رفت براى يك زربهء ديگر يك تير در زمين و يك تير در هوا هيچكدامشان نخورد . يك فره آمد از بالاى سر من بگذرد دو تير خالى كردم نخورد . يكى ديگر آمد از بالاى سر محمد حسن بك بگذرد دو تير خالى كرد نخورد . كبكها تسليم ( ؟ ) شده بودند . بعد آقا داداشم فرمودند تو با آقا بك برويد بالا ، من با محمد حسنبك و آقا جمشيد ميرويم اينور . من با آقا بك رفتم از آن بالا ديدم آقا داداشم مىدود يكبار يك تير در رفت بعد يك تير ديگر هم دررفت . تير اول نخورده بود ، تير دوم در روى هوا زدند ولى كارى نشده بود . در جلوى من سه كبك بلند شد . خيلى من دويدم نرسيدم . كبكها خوابيدند ، هرچه دويدم پيدا نكردم . آقا داداشم يك كبك ديگر در روى هوا زدند . پائينتر آمديم يك كبك از زير پاى من بلند شد ، رفت در آن پائين افتاد . من آن بالا ايستاده بودم ديدم آقا داداشم يك كبك در روى زمين زدند . يك كبك ديگر هم باز در روى زمين زدند . آمديم در چمن يك قدرى هندوانه خورديم ، چايى را خورديم . بعد آقا داداشم فرمودند كه من با محمد حسن بك [ و ] آقا جمشيد با يك جلودار مىرويم شما آنجا باشيد . در وقتى كه آقا داداشم رفت من يك تير در روى زمين به سبزقبا انداختم نخورد بلند شد . در روى هوا يك تير انداختم يك بار از بالا سرازير شد . خيلى خوب زدم . آقا داداشم در روى اسب به پهلو يك خرگوش در سر تاخت زدند . آقا داداشم آمدند . يك سبزقباى ديگر زدم . يك ساعت به غروب مانده