قهرمان ميرزا عين السلطنه

414

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

راهها را به شرح و بسط زياد استفسار فرمودند و عرض كردم . لله الحمد خيلى خوش گذشت ، از اين بهتر نمىشد . تعجب داشت در وقت سلام عام يك ساعت فرمايشات بفرمايند . مرخص شده به خانهء نايب السلطنه رفتم . ركن الدوله و جمعى از شاهزادگان ديگر بودند . اظهار التفات فرمودند اما نه آنقدر كه اعليحضرت فرموده بودند . رفقا پيدا شدند قدرى نشسته صحبت كرديم . بعد به سلام رفته به خانهء حضرت و الا آمدم . چهار به غروب مانده بود ناهار نخورده بودم . بعد از صرف ناهار منزل خودم آمدم . اميرزاده محمد ميرزا و جمعى ديگر ديدن آمدند . امروز و ديروز آفتاب شده است . گل زياد است . اين بارانها متواتر همين چند روز جهت اذيت ما بود . به مقصد كه رسيديم تمام رفع شد . بانك روس - گرفتار ميرزاها شدن تغييرات كلى در طهران نشده . جزئى زياد است . عمارات خوب بنا شده است . يك بانك روس هم تازه به طهران آمده . عمارت‌خانهء حضرت و الا تمام است . كارى جز گذاشتن در ندارد . خيلى بر جلوهء حياط افزوده است . شكوه خوبى دارد . سه اطاق ، يك راه‌پله ، يك « هال » پائين ، چهار اطاق ، يك هال بالا دارد . قشنگ است . باغ خانهء من خيلى خوب شده ، تميز و قشنگ است . كوچهء پشت خانه را سنگ‌فرش كرده از كثافت سابق بيرون آمده پاك است . فرمان پنجاه تومان جيره و پنجاه تومان مواجب كه از محل مرحوم قزل ارسلان ميرزا دائىزادهء اين بنده جهت من برقرار شده بود نواب عليه روانه كردند . گرفتار ميرزاها شديم . هر روز بايد خدمت يك نفر ببرند . كارى جز همين مهر اينها ندارد . سهل است ، زحمت چند روز . شنبه 27 ربيع الاول - صبح خدمت حضرت و الا مشرف شدم . از آنجا بيرون دروازهء دوشان‌تپه مشق بزرگ بود رفتم . آقا تشريف داشتند . اعليحضرت دوشان‌تپه تشريف‌فرما شده بودند . در ايوان دروازه فرش انداخته آقا نشسته . با اميرزاده محمد ميرزا جاى ديگر نشستيم . خيلى صحبت شد . سركار ركن الدوله علينقى ميرزا با پسر بزرگش باترق و تروق مفصلى تشريف آورد ، تماشا داشت . آقا احوال شاهزاده را پرسيدند . فرمودند تماشا نيايد ؟ عرض كردم خبر ، نفرموده بوديد . سر ناهار مخصوصا به ملاحظه . . . « * » نرفتم . اميرزاده محمد ميرزا دو سه دانه سيب خريد خوردم . ساعت پنج و نيم به غروب مانده آقا سوار شدند رفتيم بيرون . اسب ركن الدوله شيطانى مىكرد و خود شاهزاده زياد از اسب مىترسند . با اسب نظم الملك رئيس پليس دعوا كرده لگد چندى بهم زدند . قدرى رفته اسب ركن الدوله باز سر دوپا بلند شد . شاهزاده معجلا پاها را از ركاب بيرون آورده پياده شدند . خنده درگرفت . . . « * » با اسب محمد حسين خان اسبشان را عوض كردند . آن اسب هم آنقدر شرور نبود سوارش قابل نبود . اسب تكه جيران كه من سوار بودم صد مراتب از آن اسب زيادتر شرور است . از اسبهاى شرور

--> ( * ) نقطه‌چين در اصل است .