قهرمان ميرزا عين السلطنه
415
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
است . ابدا نمىتوانست حركت بىقاعده كند . بارى يك دسته قزاق با چهار ارابه توپ طرف مقابل بودند . اين طرف سه باطرى توپ چهار فوج دو دسته قزاق بود . از طرفين شليك توپ و تفنگ مىكردند . خدمت آقا توپ نبود . به من فرمودند به زحمت يك باطرى توپ آوردم . از بسكه عجله كردند خودم فرمان مىدادم و پشت سر هم توپ درمىكردند . ترقهء توپ به دماغ من خورد قدرى زخم كرد . خدا رحم كرد . يك دست توپچى هم آتش گرفت . خدمت آقا بردم دودانه اشرفى برايش گرفتم . متصل آقا پيغام مىدادند و تمام در تاخت و تاز بودم . اسب من از تفنگ خيلى رم مىكرد . امروز طورى آرام شد كه از صداى توپ گوشش را حركت نمىداد . ركن الدوله مرد تاخت و تاز نبود . واگنر خان - خانم فرنگى هروقت آقا تاخت مىكردند از عقب آرامآرام مىآمد . نزديك دوشانتپه شاه تشريف داشتند . كيسهء باروت و فشنگ تمام شد . كار به يورش و سرنيزه افتاد . واگنر خان رئيس و معلم مشق توپخانه تاخت مىكرد و كلاه خود را برداشته « يا على يا على » مىگفت و جلو مىرفت ، سايرين از عقب . كلاه برداشتن اين فرنگى و يا على گفتنش خيلى خنده داشت . بىاختيار خنده مىآمد . سه چهار يورش برده تا خدمت شاه رسيديم . آقا حضور رفت . قدرى ايستاد با فخر الملك رو به شهر آمديم . يك خانم فرنگى سفيد - پوش با شوهر كثيفش در كالسكه نشسته بود . تمام مردم به تماشايش آمده بودند . بسيار خوشگل بود . از همه چيز تمام بود . حقيقت ديدن داشت . شاه تشريف داشتند كه افواج دفيله كنند . نيم ساعت به غروب مانده خانهء حضرت و الا رسيدم گرسنه و تشنه . نان و پنير خوبى آورده خوردم . شب بعد از شام منزل خودم آمدم . هوا خنك است . گرد و خاك امروز هيچ نبود . عكاسخانهء ميرزا عبد الباقى چهارشنبه غرهء ربيع الثانى - ديشب نواب اميرزاده دائى و فخر الملك اينجا تشريف داشتند . دائى جانم وعدهء عكس گرفت به شرايط زياد . صبح امروز خانهء حضرت و الا رفتم . يك ربع بعد از توپ ظهر سوار شده به عكاسخانهء درب ميدان مشق رفتم . دائى جانم ملاقات شد . فرمودند عكاسخانه بسته است برويم عكاسخانهء ديگر . پياده شده به اتفاق رفتيم نزديك خانهء ظل السلطان به عكاسخانهء ميرزا عبد الباقى داخل شديم . دائى جانم يك عكس تنها انداخت . بعد من و دائى جانم با شاهزاده پسر كوچكش نشسته عكس انداختيم . بعد از آنكه عكسها را در روى شيشه ثابت كرد دائى جانم قيمت را پرسيدند . بعد از مدتى فكر و دست به پيشانى گذاشتن گفت قيمت اين عكسها دوازده تومان است . دائى جانم يك مرتبه گفت دوازده تومان ! من خنده كردم . هردو مقابل هم ايستاده بناى رسيدگى را گذاشتند . نيم ساعت مرافعه طول كشيد . آخر گفت پاك مىكنم . دائى فرمود الان الان پاك كن كه خيلى خوشوقت خواهم شد و از پله سرازير