قهرمان ميرزا عين السلطنه

412

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىرود . بارى تا دم در مشايعت رفته دست آقاى عماد السلطنه را بوسيده تشريف بردند . نيم ساعت بعد كه يك ساعت از دسته گذشته بود ما سوار شديم . كم‌كم باران بناى آمدن را گذاشت . توكل به خدا كرده گفتيم هرچه باشد يك روز است ، تندتر رفتيم . كم‌كم شدت كرد . پالتو پوشيدم . چه ثمر داشت . مختصر بطورى باران سخت آمدن گرفت كه چه نويسم . ديشب صاحب خانه مىگفت تمام مويز و خرمن ما زير باران مانده . بدتر از همه مىگفت تا حال جفت جهت كشت بيرون نرفته . متصل باران مىآيد و هيچ كشت نكرده‌ايم . قدرى يورتمه رفتيم . باد كمى هم مىآمد تا به قاسم‌آباد خالصه رسيديم . اسب و آدم به اعلى درجه خيس شده بوديم . در دالان قلعه كمى ايستاده تدبيرى كه به خيال من رسيد اين بود كه اسبهاى خوب آبدارى ، ناهاربردارى يدك را بگذارم ، كمى راحت شده با مفرش و سيزخانه يواش‌يواش بيايند و اسبها را جل نمد كنند . خودم با دو سه نفر چاپارى به شهر برويم . اسب طاوس را خودم سوار شدم . اسب نيله را تولوى خان سوار شد . شريف خان ، ميرزا حسين و فساد سه اسب ديگر سوار شده از قلعه بيرون آمديم . چهار ربع‌كم از دسته گذشته بود دو فرسنگ و نيم الى سه فرسنگ مسافت تا شهر است ، چهار نعل راهى شديم . همان‌طور باران مىآمد . آب زياد از هر سمت روان شده بود . توى جاده تمامش آب بود ، گل هم زياد بود . قدرى اسب تاخت كردن خطر داشت . اما همانطور چهارنعل آمديم . راه خلوت بود صحبت مىكرديم . خنده مىكرديم . فساد گاهى چاوشى مىخواند . حتى زير شلوار و پيراهنها خيس آب شده بود . گل تا توى سوراخ گوش رفته بود . يك روز هم همين‌طور باران در راه جاجرود در ركاب مبارك اعليحضرت نوش‌جان كرديم . از اين اسبها و لباسها گذشته بوديم . باران را در كمال خوبى خورديم . خيلى مزه داشت . يادگار ماند خوردن اين بارانها . بارى در قهوه‌خانهء تپه‌سيف چايى بسيار بدى خورديم ، اما خيلى مزه كرد . يك ساعت و ربع كشيد تا دم دروازهء شهر طهران رسيديم . بسم الله گفته توكل بر خدا بستيم ، از دروازهء گمرك وارد شهر شديم . بهم ديگر نگاه مىكرديم ، بىاختيار خنده مىكرديم . هركدام از ديگرى بدتر شده بوديم . هيكل غريبى داشتيم . هركس هم نگاه مىكرد خنده مىكرد . بازگشت به طهران در شهر آرام آمديم . يك ربع كمتر كشيد كه به خانهء خودم رسيدم . پياده شده داخل اندرون شدم . خنده از اهل خانه درگرفت . قدرى ايستاده دو مرتبه سوار شديم به خانهء حضرت و الا رفتيم . توپ ظهر صدا كرد كه به اطاق حضرت و الا داخل شدم ، با چه حالتى . همه آمدن ما را سه ساعت به غروب مانده مىدانستند . جمعى مستعد استقبال شده بودند . فرستاده خبر كردم كه تشريف نبرند . چكمه را از پا درآورده پالتو كثيف را كنده به اطاق رفتم . مختصرى از گزارشات عرض شد . ناهار ميل فرموده بودند . حاضرى آورده خورديم ، تا سه ساعت به غروب مانده آنجا بودم . همان