قهرمان ميرزا عين السلطنه

386

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ينگىدنيائيها درس انگليسى خوانده بود و حالا مشغول خواندن طب بود . روزها مىآمد مرا درس مىداد . خيلى پسر خوشگل تميز خوبى بود . گويا بيست سال نداشت . پارسال عروسى كرده بود . پدرش الوند شراب‌فروش معروف است . همين يك اولاد ذكور را داشت . حالا طهران است . بارى همه روزه مىآمد و با ما شكار مىآمد ، سوار مىشد ، خيلى خوب پسره‌اى بود . دويم محرم عيال ميرزا سعيد طبيب به اروميه مىرفت . حكمى ميرزا سعيد جهت بين راه خواسته بود . ارشاك را فرستاده بود كه حكم را گرفته به صالح‌آباد سه فرسنگى شهر ببرد . آمد نزد من حكم را دادم . خيلى اكراه داشت در رفتن . مىگفت هوا گرم است اسب هم ندارم ، نمىدانم چطور بروم . من گفتم اين حكم ثمر ندارد ، بى خود نرو . بلند شد رفت . ديگر من نفهميدم رفت يا نرفت . شب پنجم محرم تكيه نشسته بودم حسين آمد پرسيدم كجا بودى گفت قلعهء ارامنه بودم خبر فوت آرشاك را آوردند . من وحشت كردم از شنيدن اين خبر . خيلى دلم سوخت . حكايت را بيان كرد كه روز سيم محرم رفته صالح‌آباد . روز يكشنبه چهارم برخاسته بود شكار برود ميرزا سعيد گفته بود يكشنبه است شكار نرو صدمه خواهى كشيد و مثل آورده بود ، فلان كس رفت صدمه ديد تو هم نرو . برخاسته بود تفنگ را دزديده بود و رفته بود . در ميان باغات شكار چند قمرى روى درخت نشسته بودند ، تفنگ خالى كرده بود يك دانه‌اش را زده بود اما بالاى درخت مانده بود و به شاخه گير كرده بود . لول تفنگ را دست گرفته و قنداق تفنگ را به شاخه انداخته بود كه قمرى را پائين آورد ، چخماق تفنگ به شاخه گير كرده بود كشيده بود كه تفنگ دررفته بود و به شكمش ساچمه توپ خورده بود ، آخ گفته و زمين افتاده بود . بعد ميرزا سعيد و اهل قريه آمده بودند قدرى حرف زده بود . ميرزا سعيد خان دل‌دارى مىداد . تمامش را مىگفت خواهم مرد و دست روى زخم گذاشته بود و فشار مىداد . بارى برده بودندش به ده ، اهل ده آخوند و ريش سفيد فرستاده بود اقرار كرده بود كه خودم خودم را كشتم ، كسى مرا تفنگ نزد . ميرزا سعيد ميل انداخته بود ديده بود جگرسفيد و كبد را ساچمه داغان كرده علاج‌پذير نيست . تا دم مردن حرف مىزده . دو ساعت بعد داعى حق را لبيك اجابت گفته بود . تمام اهل آبادى به حالت او گريه كرده بودند . بيچاره مادر و زنش . سر قلعه معركهء غريبى برپاست . خيلى حيف بود . بسيار جوان خوبى بود . خيلى دل من سوخت . خدا نصيب هيچ پدر و مادرى نكند ، 1309 . گردش قلهء الوند سه‌شنبه 13 محرم الحرام 1309 - از يك ماه قبل تا امروز تهيهء رفتن الوند و قرار مدارش بود . امروز صبح الحمد لله فراهم آمده و سوار اسب تكه‌جيران شدم . حضرت و الا جلو تشريف برده بودند . اين سفر نواب مؤيد السلطنه حاج مهدى ميرزا و نواب مشكوة الملك تشريف دارند . چادرها را « تخت نادر » نزديك به قلعه زده‌اند از راه عباس‌آباد و فخرآباد رفتيم . دو ساعت و نيم راه بود تا تخت نادر . راه قدريش بد بود . سرچشمهء نادر قدرى معطل شده بعد به چادرها رفتيم . مؤيد السلطنه بعد آمد . ناهار