قهرمان ميرزا عين السلطنه
364
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خدا چه خواهد . انشاء الله امشب شب آخر اين سفر است . اگر همت كنيم فردا عصر شهر خواهيم بود . وصف جغرافيائى راه دوشنبه 18 رمضان المبارك 1308 - صبح يك ساعت به دسته مانده سوار اسب كهرى شدم . جلش بد بود پياده شده زين را درست كرده و جل را برداشتيم . اسب خوبى بود . تازه يازده تومان خريده بودند . پنج ساله بود ، لاغر هم نبود و بسيار خوب اسبى بود . ابدا در تاخت تكان نمىداد ، راحت بود . اسب شاگرد چاپار بد بود . نيم فرسنگ كه از ملك خرابه دور شديم از گردنهء كوچكى گذشتيم اسمش « قاپلانتى » بود . كوه الوند سفيد از برف نمايان شد . مژدهء رسيدن را داد . شكر كردم كه به سلامتى رسيدم . بارى راه جنوب غربى و غربى بود . همه جا كوه الوند مقابل بود . صدمهء آن اسبها به يادم افتاد و هرچه آن روزها آرام آمده بودم امروز تند رفتم . تلافى آن اسبها را به سر اين اسب درآوردم . محمد اسبش را با شاگرد چاپار عوض كرد . شاگرد چاپار عقب ماند . دو طرقه زدم . دو ساعت و نيم كشيد تا به ده زرف « * » رسيدم . زرف جزو خاك عراق است . در چاپارخانه اسب خوب نبود . خورجين و بعضى اسباب ديگر نزد شاگرد چاپار عقب مانده بود . اين شاگرد چاپار زرف را فرستادم بياورد . اسب كهر را خودم گرداندم و يونجه نزدش ريختم . يك ساعت و بيست دقيقه معطل شدم تا شاگرد چاپار آمد . مدتى دو شاگرد چاپار نزاع باهم در سر بردن اسب كهر داشتند . من گوش به حرف آنها نداده همان اسب خوب را سوار شدم . مسافت ملك خرابه تا زرف چهار فرسنگ بود . از زرف تا ميلاگرد چهار فرسنگ و نيم است . بارى همانطور تند آمدم . اين اسب خوب از آنجا تا به اينجا يك سر سم نزد . حقيقت تعريف داشت . شاگرد چاپار عاملى بود . اسب كرنگ چاقى سوار بود . به زور شلاق و عاملى مىراند و الا مانده بود . زمين شورهزار بود و سفيد بود . راه غربى بود . گاهى به جنوب غربى مىرفتيم . دست راست خاك عراق بود . صحرا صاف بود . آب زياد بود . آبادى خيلى نمايان بود . از ده قشجه گذشتيم . هفت سال قبل كه گذشته بودم و سر آن تپه نزديك اسطخر شكار تازى مىكردم خاطرم بود و به يادم انداخت آن سال را . قشجه خاك همدان است . ده بىدرخت خشكى است . دو ساعت و چهل دقيقه كشيد تا به ده ميلاگرد رسيدم . پياده شده ناهار مختصرى خوردم . جز نان و تخممرغ چيز ديگر در اين سفر نخوردهام . بارى در راه شاگرد چاپار مژده مىداد كه اسب سفيدى تازه محمد تقى خان خريده آن را سوار شويد . هرچه نايب چاپارخانه عذر آورد و گفت تازه خريدهاند تا شهر نخواهد رفت قبول نكردم . نايب چاپارخانه خواجه بود . بارى همان اسب را زين كرده سوار شدم . اسب سفيد بزرگى بود و تمام تنش « آله » داشت . محمد اسب كهرى سوار شد . اول منزل اين اسب بطورى تند مىرفت كه آن دو نفر چهار نعل مىآمدند من حظ كردم . واقعا اگر « آله » نداشت دويست تومان قيمت آن بود . مثل
--> ( * ) همه موارد زرف خوانده مىشود . چنين نامى در مراجع ديده نشد . زرق هست .