قهرمان ميرزا عين السلطنه

363

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

معنى چاپارى همين است كه پنج فرسنگ و نيم راه را پنج ساعته آدم بيايد . آنجا كه رسيديم گفتند اسبهاى نوبران دو ساعت است رفته . اوقات من به شدت تلخ شد كه با اين اسبهاى مفلوك چطور مىشود رفت . اين پدرسوخته محمد تقى خان در هر چاپارخانه پنج اسب دارد دوتا هيچ قابل نگاه كردن نيست و بار پست اين راه خودش پنج اسب است . اگر چاپار متفرقه برسد همين بازيها به سرش درمىآيد . اگر كسى اسب نگاه مىدارد مثل صفر على خان كه از طهران تا فارس هر منزلى ده اسب خوب دارد ، پسر تخم‌سگش در شهر هركه مىخواهد برود پول را نقد مىگيرد چند مهر اسم نحس پدرش را مىدهد . در همدان خودش هست . رسيدن به نوبران ناهار در بالاخانه خورديم در حالىكه يك اسب مرده جلوى بالاخانه افتاده بود و بوى نفرت « 1 » به حد كمال مىداد . اين هم منظر ناهارخورى بود . دو ساعت و نيم توقف شد تا اسبها را جو دادند چايى خورده سوار شديم . در كمال آسودگى و امنيت مثل زوار راه قم كه در پشت تخت و كجاوه افتد يواش‌يواش رانديم . مسافت سه فرسنگ و نيم بود . چهار فرسنگ ديوانى است . راه رو به جنوب و جنوب غربى بود . همهء راه تپه و ماهور بود . كم‌كم راه به مغرب افتاد . دو ساعت به غروب مانده به ده نوبران رسيديم . شاگرد چاپار پياده مدتى بعد از عقب رسيد . اسبهاى اين چاپارخانه ظهر از بيوران رسيده بودند . تا اسبها جو مىخوردند نماز را كردم . جلوى چاپارخانه نهر بزرگى بود . زنها آب مىبردند . زبانشان تركى است . اين ده جزو خلج است . پانصد خانوار است . قريهء بزرگى است . يك ساعت و ده دقيقه به غروب مانده سوار اسب قره‌كهرى شدم . راه تپه و ماهور بود . تا مغرب تند آمديم . اسبهايش بهتر از ساير اسبها بود . راه تند ما امروز اين يك ساعت بود . بعد از تاريك شدن هوا آرام آمديم از دو ده گذشتيم . از يك گمرك‌خانه گذشتيم به خاك همدان داخل شديم . ورود به خاك همدان و ديدن برف يكى بود . تا اين منزل جز در قلهء كوهها ديگر برف نديده بودم . تا دو ساعت از شب رفته كه ماهتاب زد آرام مىآمديم ، كم‌كم تند كرديم . شاگرد چاپار عقب ماند ، با محمد مىآمديم . خلاصه سه ساعت و ده دقيقه از شب گذشته به منزل رسيديم . از نوبران تا ملك خرابه پنج فرسنگ راه است . جمعا امروز چهارده فرسنگ راه با معطليها و آن اسبهاى بد در چهارده ساعته آمديم . اگر اسبها خوب بودند زودتر آمده بوديم . دو منزل هيچ تاخت نكرديم . همين منزل آخر تند آمديم . محمد لاله و شلوار خودش را فراموش كرده از بيوران كه ناهار خورديم بياورد . همان‌جا گذاشته است . لالهء خوبى هم بود . الان سه ساعت و نيم از شب رفته است ، در اطاق كثيف چاپارخانه نشسته‌ام . معطل چايى و شام هستم . خوردن و خوابيدن يكى است . ميرزا على اكبر خان حكيم دواى « سولفات دوزنگ » داده كه بعد از ورود منزل به چشم بريزم . « برومور » داده وقت خواب بخورم . خيلى احتياط مىكنم . تا

--> ( 1 ) - به جاى « عفونت » .