قهرمان ميرزا عين السلطنه
352
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
سفير ينگىدنيا يكشنبه 18 شهر شعبان - صبح خانهء حضرت و الا رفتم . ديروز به اتفاق آقاى عماد السلطنه بازديد سفير ينگىدنيا رفتيم . چند روز پيش ديدن كرده بود . عمارت و باغ شاهزاده حسام السلطنه نشسته بود . حالا كه ايشان آمدهاند موقتا رفته در پارك امين الدوله نشسته است . نيم ساعت صحبت كرده از آنجا منزل آمدم . هوا چند روز است گرم شده و باران نمىآيد . پريشب نيم ساعت باران آمد ليكن هوا و كوچهها تفاوتى نكرده است . وقت باران است ، حاصل تشنه است . بعد از ناهار جائى ديدن رفتم . كرسى هنوز بود و اسباب راحت بود . تا دو ساعت به غروب مانده آنجا بودم . بعد به خانهء حضرت و الا مراجعت كرده حمام رفتم . فردا خيال انداختن زلو دارم . لله الحمد خوش گذشت . صحبتهاى خوب شد . تماشا داشت . شب آنجا ماندم . . . « * » زلو انداختن دوشنبه 19 - صبح سر حمام سه دانه زلو در پشت گوش جهت درد چشمى كه عارض شده است حكيم گفتهاند انداختم . سه ربع مشغول خوردن آن غذاى لذيذ بود ، بعد افتاد و هرچه كردند كه جاى زلو خونش بايستد - نشد . قريب سه ربع هم خون از جاى نيش زلو مىآمد و با هرچه مىخواستند ببندند نمىشد . هرچه به خيال مىرسيد گذاشتند و خون ساكت نشد . چون عادت به گرفتن خون هيچ ماها نداريم از آمدن اين خونها دل من ضعف برداشت و از حالت طبيعى خارج شدم و خيس عرق شدم . دو سه نفر زير بغل مرا گرفته به اطاق رفتم . شربت بيدمشك آورده خوردم . كمكم حالتم بجا آمد . رنگ رويم مثل ماست سفيد شده بود . چند سال قبل هم رگ زدم و همين طور ضعف كردم . بارى بد گذشت . ماشاء الله به اين جوان بيست ساله كه از سه زلو ضعف كند . همهء اينها از بىبنيگى است . بابا قاپچى شصت سال دارد دوازده زلو دور گردنش انداخته بود و در حياط راه مىرفت و من از سه زلو آنطور شدم . ناهار قدرى كباب خوردم . شب آنجا ماندم . آقاى عماد السلطنه و همشيرهها بودند . عزيز الملوك خانم عروسى مفصلى جهت عروسك داشت . از امروز صبح بناى عروسى بود و مهمانها بودند . شب ساعت سه عروس را آوردند . خيلى بامزه و تماشائى بود . عروسى حقيقى بود . ساز و مهمان شام و ناهار زياد بود . خيلىخيلى تماشا داشت . جمعى مهمان بودند . . . « * » خوش گذشت . مراسم سيزده - عكساندازى احتشام الدوله پنجشنبه 22 شعبان - روز سيزده عيد بود . به رسم معمول بايد حكما از شهر خارج شد و به گردش رفت . اگر در شهر هم باغى باشد مىتوان رفت . بارى با آقاى
--> ( * ) نقطهچين در اصل است .