سيد محمد كمره اى
541
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
بشود ، ثانيا اگر خيانت كرد و داخل شد خيانتش را دوآتشه نكند و حقوق زمان غير خدمت را نبايد مطالبه نمايد . بعد آقاى خلخالى نزد معتمد السلطنه كه به توسط او كاغذ را به وثوق الدوله برساند [ رفت ] . من هم از راه خيابان الماسيه به سمت خانه مشير اكرم . رئيس الوزرا كه نان را نمىتواند درست كند . . . در راه علو الملك رفيق سابق و منشى تلگرافخانه را ديده استمزاج نمودم كه كار انگليسىها سخت شده و در فرونت اين طرف تبريز تا نزديك زنجان و همدان پس نشستهاند و نيز انگليسىها در بحر خزر آمدهاند و بادكوبه از دست آنها گرفته شده . بعد از او رد شده محسن ميرزا و منوچهر خان را ديده ، محسن ميرزا گفت امروز وثوق الدوله و نصرت الدوله قبل از آنكه به خانه مرحوم خواهر ميرزا رضا فاتحه بيايند ، آژان آمده بود دم خانهء ما در زده بود . بچه كوچك ما آمده بود دم در ، آژان گفته بود بزرگتر از شما بيايد . كلفت و خدمتكار ما رفته بود . آژان گفته درب خانه خودتان را آبوجارو نماييد . خدمتكار گفته بود به چه جهت ؟ آژان گفته بود رييس الوزراء از اينجا مىگذرد . يكدفعه خدمتكار گفته بود رييس الوزراء به گور پدرش مىخندد ، رييس الوزراء كه نان نمىتواند درست نمايد گه مىخورد از اينجا كه مىگذرد حكم مىكند كه ماها آبوجارو كنيم . بعد از محسن ميرزا جدا شده به خانه مشير اكرم رفته با احمد دو كيسه گندم را برداشته به توسط واگون تا خانه آمديم . ساعت يك و نيم از شب به منزل رسيده ، ننه اسماعيل هم يكطرف به برادرش پول داده بود كه نان بگيرد ، يك طرف هم خودش از دكان ميرزا عباسقلى خان كه مىآمده سه نان آنجا ديده برداشته آمده . شب صاحب هفت نان سنگك . يك شب نان هيچ گيرمان نمىآيد ، يك شب هفت نان كه من يك لقمه خالى او را خوردم به قدرى تلخ بود كه متألم شدم . خداوندا لعنت كن ابن بريطانه را كه از هرجهت راه سعادت را بسته . حال متفكرم اين نانها را چطور بخوريم و مردم چه مىكشند . سيد تقى برادر ننه اسماعيل هم آمد . اتفاقا آبگوشت هريسه كلم داشته و خوب نشده بود ، با بچهها و آقا سيد تقى شام خورديم . بعد سيد تقى رفت آن حياط خوابيد . ما هم خوابيديم .