سيد محمد كمره اى

488

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

تيرباران كرده‌اند . بعد خيلى دلدارى به آن‌ها نمودم و پرسيدم كه نعش لله را خودتان دفن كرديد يا نظميه ؟ گفت خودمان . گفتم كجا ؟ گفت امامزاده عبد الله برديم اما آنجا به ما گفتند پنهان دفن كنيد كه اگر ما بروز دهيم او را از قبر بيرون مىآورند و آتش مىزنند . قساوت و شقاوت فوق الطاقهء آقايان سران ملاحظه نما ؛ يك پيرزن سه پسر داشته باشد . يك پسرش در چهار ماه قبل به ناخوشى سختى تلف شود ، يك پسرش آزاديخواه و يك نفر كه به اسم ديانت و سياست سر سعادت جريان امور مسلمين بشود اين جوان براى خدمت به نوع بشر و اطاعت حكم خدا و سيد بشر حضرت پيغمبر ، مفسد بزرگى را بكشد يا اينكه به افتراى آنكه آقا محسن را كشته او را به جرم ترورى و قتل نفس به دار بزنند و يك پسر ديگرش را به جرم اينكه برادر حسين لله بود حبس نمايند و شهرت بدهند كه او را هم مىخواهند بكشند . يك نفر پيرزن كه با اين صدمات نان ندارد كه بخورد ، كفيل ندارد كه تكيه‌گاه معاش داشته باشد ، كارى از دستش بر نمىآيد . اين‌همه مصائب به او وارد شود ، عوض تسليت بگويند پسرت را مخفيا دفن بكن و الا او را از قبر بيرون مىآورند آتش مىزنند و از او چيز بخواهند كه بروز ندهند . يك زن كم‌عقل و بىشعور كه اين مصائب به او وارد شده چه خواهد بود ؟ واقعا آن‌ها را كه ديدم و تفكر به حال آن‌ها نمودم بىاختيار گريه‌ام گرفت . رفتم در مبال و خود را جلوگيرى از گريه كردم كه نزد معاون السلطنه و زن‌هاى خودمان معلوم نكرده باشم كه گريه بر من غالب شده آخ ، افسوس ، افسوس ، اى ابن سعد سعيد ، اى شمر شريف ، اى يزيد بعيد از دادرسى ما . اى ونيزلوس يونان كجائيد كه شماها به اين رذالت و به اين قساوت سلوك نكرديد به مادر لله و خواهرش . ترس از قوز بالاى قوز بچه‌ها تكليف كردند بمانيد ناهار بخوريد ، نماندند . به عجز متوسل شده بودند كه من براى آن‌ها كارى بكنم . آن هم از جهت آن‌ها يا شبههء آن‌ها بود كه من شايد مورد الطاف وثوق الدوله هستم و آنكه اگر كارى بكنم مؤثر و مورد قبول رييس