سيد محمد كمره اى
487
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
خيلى فحاشى و بدگويى كردند . من حدس مىزنم بيچارهها به جهت معاش كه نداشتند اين ماموريت را از غير قبول كردند . منوچهر خان شنيدهام خيلى مفتّن و دوبههمزن . گفت مثل پرويز به نظر مىآيد . گفتم پرويز خام است . بعد گفت عين الممالك و مرآت الممالك . گفتم من هنوز در آنها بدى سراغ نكردهام . گفت يكدفعه با چند نفر بنشينيم ببينيم چهكار بايد كرد . آه مادر لله و توسل به من مطلب ناگفته ماند ؛ وقتى كه وارد خانه شدم ديدم دو زن در دالان توى خانه ما با بچههايمان نشسته ، آنها را نشناختم ؛ يكى پيرزنى بود يكى هم كامل . گمان كردم از زنهايى كه اغلب روزها از شدت پريشانى و فقر و فلاكت به يك آشنايى دور و به يك وسيله مىآيند كه بدبختها از من كمك براى معاش خود تهيه نمايند . بعد بچههاى ما گفتند كه مادر حسين لله و خواهرش است ، آمده است دست به دامن شما بشود كه بلكه پسر و نوهاش كه در نظميه محبوسند شما خلاص نماييد . بعد قدرى از بىنانى ديدم مادره مبهوت و گيج . نمىدانم از گرسنگى و بىمعاشى ، حبس اين پسر باقى و نوهاش را فراموش كرده يا از اين دو ، [ به ] جهت به دار زدن آن پسر جوانش حسين خان فراموش كرده يا از داغ سّيمى اولى را نمىفهمد . واقعا گريهام گرفت . گفتم نمىخواهد شما دست به دامن من بشويد . خودم آنچه بتوانم كوشش مىنمايم . گفت رفتم به محبس پسرم يا نوهام . گفت برويد دست به دامن كمرهاى بشويد . گفتم به آنها بگوييد اسم مرا نمىخواهد ببريد . من خودم بدون اينكه اسم مرا ببريد يا نبريد ، بخواهيد يا نخواهيد من دلم براى اين قضيه واقعا به شماها كباب است . گفت نه ، اسم شما را نبرد . ديدم ضعيفه خيال كرد كه من ترسيدم كه اسم مرا در محبس برده ، گفتم نه از جهت اينكه اسم مرا برده ، من ترسى ندارم . خودم هم اگر فرصت باشد مىروم احوال آنها را مىپرسم . غرضم اين است كه جديت من به واسطه توسل و دست به دامن شدن شماها نيست . بعد پرسيدم كه چه وقت پسر و نوه خودت را ديدى ؟ گفت همين دو سه روزه ، پسرم در حبس نمره دو بود ، به يك بردهاند و نوهام را به مريضخانه نظميه يا بهعكس . خيلى خوشحال شدم ، چون شنيده بودم كه اين دو نفر را در باغشاه