سيد محمد كمره اى
447
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
نقاشى خانهء مرات الملك بعد خداحافظى كرده با آقاى عين الممالك به خانه مرآت رسيده خيلى تعجب نمودم كه وعده آقاى مرآت اين دفعه بلامانع مانده . رفتيم تو ، يك نقاشى ميرزا هادى نام ، نمىشناختم ، نقاشى يك صفحه كه عكس حضرت مريم و عيسى و ملائكه اطراف بود مىكشيد ، قدرى تماشا . بعد مقارن ناهار بود ، زيرزمين گفتند ناهار حاضر است . پدر و پسر بزرگ آقاى مرآت ، نقاش و پسر من احمد و آقاى عين الممالك و مرآت . ناهار خيلى عالى ؛ چلو و دو خورشت از مسماى بادنجان و قيمه و آبگوشت و خربزه و انگور به حدى خورده كه جاى غصه خوردن و پيرهزن شدن را نگذاشتم . بعد از ناهار آدم مرآت آمد كه يك شخص دهاتى رفته بود اداره و با شما به اصرار كارى داشته تا شما را اينجا پيدا كرده ، حال اين كاغذ را داده و خيلى عجله در اين رساندن داشت . كاغذ را باز كرد . عرضحال بينش كاغذ بينش از فشند به وزير ماليه كه اگر محلى براى من معين شده چون پنجاه روز كنجه من سرآمده به آن كار بروم و قدرى توسل به مرآت كه بلكه كارى براى آن بنمايد و همچنين به فخام الدوله كه همسفرش بود متوسل شده كه به توسط قوام حضور موتمن السلطنه كارى بشود . حال آنها هم مشغول وسايل و تهيه وسايط هستند . بعد قدرى دراز كشيده ، صحبتهاى متفرقه و سخت گرفتن تشكيليون به من كه بايد داخل شويد و كار بكنيم و من نمىتوانم با ترتيب دستهبندى خصوصى كار بكنم و آنها هم با عموم حاضر نيستند ، به ميان آمد . بعد ساعت سه به غروب بيرون آمديم . آقاى عين الممالك جايى و من به خانه آمده ، امروز هم عين الممالك چون ديده بود كه ما نان از بازار به سختى به دست مىآوريم و آرد نداريم ، يكبار آرد كه سى و سه من و هشت سير باشد به عنوان قرض به ما التفات نمودند . خوف خلخالى من به خانه آمده ، بعد از ساعتى آقاى خلخالى آمد . قدرى صحبت تألمات خود را از وقوع حادثه حسين خان لله كه چون دمكرات اسمى بود ، مثل اين است كه