سيد محمد كمره اى
330
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
مواظبت از رعايا و خرمنها و ميوه باغها مىكند و به واسطه زحمت مخارج و معاش خود را مىگذراند . من و آقا شيخ محمد تقى از ديدن همديگر خوشحال . يك آخوند ديگر موسوم به شيخ ضياء و گاهى به شيخ احمد ناميده مىشد . اين آخوند در كمال كثافت و تنبلى و مهملگويى آنجا افتاده بود ؛ او را سابقا در تهران ديده بودم و به مجرد ورود من و حاج سيد رضا بلند شده و بعد از قدرى اظهار كسالت كه چشمم درد مىكند ، آب مىريزد ، بدنم كوفته ، سرم دوار دارد ، پاهايم به واسطه كفش صدمه دارد ، بعد فلان باغبان و . . . « 1 » شلوغ مىكنند ، دزدى ، تنبلى و فلان . بعد قدرى توحيد و عرفانبافى كه خدا بعضى را فقير و ذليل و برخى را متشخص و مالدار و عزيز كرده و خداوند عاقبت در دنيا پولدارها را صدمه مىزند . معلوم شد اين آخوند ديروز به سروقت ماليات جمع كردن كه عادت نيزهبازان عمامهاى بود به دهات آمده ، اينجا آقا شيخ محمد تقى را كه آشنا بوده ديده ، جاى خوبى به نظرش [ آمده ] و لنگر انداخته و گاهى مىگفت اين باغ را اگر به من بدهند آنوقت خوب معاشم را مرتب مىكنم و به هيچكس اعتنا نمىكنم . قدرى خنديدم . بعد ناهار به فاصله يك ساعت و نيم بعد از ظهر آوردند ؛ قليه كدو ، اما از كدوى مسمايى ، چيز خوبى شده بود . اما من ميل مفرط به ماست و خيار داشته ، خوردم ، به قدرى كه توانستم از ماست و خيار و پنير و سبزى و قدرى قليه . كباب خوبى هم زياد فرستادند از شاهزاده عبد العظيم با نان سنگك . اما تمام اغذيه و نان آنها از خود اين ده با ميوهجات بسيار فراوان كه از باغ و جاليز چيده بودند . بعد از ناهار خوابيده ، چهار به غروب بلند شده ، چايى آوردند ؛ بسيار گوارا . تا ساعت سه به غروب مشغول چايى . پسر حاج موسى ، مرحوم حاج على آقا جوان بيست ساله آن هم آنجا نزد ما در ناهار و خواب و چايى بود . طفل با محبتى و مؤدب . بعد ساعت سه به غروب بيرون آمده ؛ آقايان خداحافظى نموده ، آقا سيد رضا را بدون خودم به اصرار كه بروند فيروزآباد . من هم به صحن آمده تجديد فاتحه و زيارت . به ماشين آمدم . يك به غروب سوار ماشين . نيم به غروب به شهر وارد . ركن الممالك يادم آمد ، درب خانهاش رفتم . گفتند شميران رفته . سوار واگن شده
--> ( 1 ) . نقطهچين در اصل .