سيد محمد كمره اى

217

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

بايد كارى كرد كه بالكليه روح دمكراسى را از ميان نبرد . گفتم كه من تا چند ماه با خود عهد كرده‌ام كه داخل هيچ تجمعى نشوم از بسكه ماها را از هم ظنين كرده‌اند ، خاصه در اوقاتى كه هيئت‌مديره ضد تشكيل به‌هم نخورده بود ، حتى در ماده شما ، پرويز و افجه‌اى مرا رم داده بودند . رسيدن كارد خصم به آخرين رگ حيات بعد اظهار داشت كه عصر جمعه اگر منزل ما بيائيد قدرى صحبت نمائيم دانش و ميرزا ابو القاسم خان قوام الدوله‌اى و پدر و لله ، آن‌ها هم چه‌طور آدم‌هايى هستند . گفتم دانش را هيكلا يادم نيست ، پدر را آدم سالم ، و حسين لله را هم آدم غيردزد و غير شارلاتان مىدانم . ابو القاسم خان هم صورت ظاهر بدى از او نديده‌ام . اما بنده امروز با اين تشتت و افتراق كه بين همه ماها افتاده و نظرات عداوت‌آميز را آورده‌اند و كارد خصم به آخرين رگ قطع حيات مملكت ما رسيده تشكيلات حزبى را صلاح نمىدانم ، فقط تشكيل ملى علاجش بوده ، آن هم از شش هفت ماه قبل لااقل ، اما حالا غير از بهت و حيرت من هيچ نمىفهمم . اما اگر شما بتوانيد كارى كه صلاح مملكت باشد بنمائيد من مانع و مخل نيستم . داخل نمىشوم و خارج مضر هم نمىشوم و چشمم از تشكيل ، امروزه باوجود اين رفقا آب نمىخورد . و بعد يك به ظهر مانده بنده از اداره او خارج شده او هم در دفترخانه اداره پست كار داشت ، باهم آمديم تا كوچه امين السلطان . در بين [ راه ] هم پرسيدم كه استوار با شما در چه اختلاف‌نظر داشت ؟ گفت او مىگويد با اين اوضاع بايد دست از خيال تشكيلات فرقه‌اى بكشيد ، من عقيده‌ام اين است كه در اين موقع اهميت كار فرقه‌اى از افراد صالح و نشر مقالات خوب كه عامه متنبه شوند لازم است . بعد من سوار واگون از توپخانه به بازار و رو به منزل ، در بين راه درب دكان آقا ميرزا عباسقلى خان ، عين الممالك را ديده ، باهم آمديم نزديك سنگلج . من سوا از كوچه وزيردفتر ، او از تكيه دباغ‌خانه با منتصر السلطان . بعد سر خيابان مرآت الممالك از درشكه پياده ، ملاقاتى و مختصر احوالپرسى . او به خانه ، من هم به خانه آمده ؛ احمد كه ماش‌پلو با كوكو براى اسماعيل به مريضخانه برده بود آمد .