سيد محمد كمره اى
218
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
هنگامه سخت و قلوب ما سختتر باهم ناهار باقلاپلو و كوكو بقيه شب را با نان و پنير خورده ، بعد از ساعتى شيرى آمد التماس كرد كه نيممن آرد به من بدهيد پولش را بگيريد . گفتم آرد زايد [ براى ] فروش واقعا نداريم اما اگر شير به ما مىدادى به قدر قيمت يك رى شير به شما آرد مىداديم ، اما پولى نداريم . گفت پسفردا شير مىآورم . گفتم حالا چه كنم ؟ گفت پول مىدهم آرد بدهيد ، بعد پسفردا هم شير مىآورم آردم بدهيد . گفتم آرد چه قيمت است ؟ گفت يك من دو تومان خواستم بخرم اما پيدا نكردم . گفتم اگر پول يا گرواى بدهى كه شير بياورى نيممن آرد به تو مىدهم . سه هزار و دهشاهى پول با يك لنگه جوال گذاشت و پانزده سير آرد به او دادم اما دلم آتش گرفت كه چه هنگامه سخت و قلوب ما سختتر است كه پسفردا بيايد و شير بياورد و پول و لنگه خود را بگيرد . خواستم به او اسم مجانى را ببرم ديدم مشروع نيست كه چه خود آذوقه نداريم و به قدرى ارباب احتياج اقدم از او من دارم كه نمىتوانم برسم و آنوقت هم كه او كه يك نفر ارباب توقع و اذيت براى خودم زياد مىكنم . اما در قلبم بود كه رعايتى از او بكنم ؛ به قدر هفده سير آرد به اسم پانزده سير كشيده به او دادم و رفت . بعد قدرى خوابيده بعد چايى خورده ، يك و نيم به غروب بيرون آمده از راه بازار ، دكان آقا ميرزا اسد الله پدر رسيده بيچاره با يك حال پريشان اظهار داشت آنچه داشتهام در خانه به بيست و سه تومان فروخته ، قريب چهار تومان از هستيم بيشتر باقى نيست و اگر پنج تومان براى بعضى دواها به من نرسد تلف مىشوم ، هرقسم شده بايد براى من تهيه نمايى . بيچاره خبر ندارد كه براى يك من شراب چهقدر منت كشيدم و يك ماه معطل شدم تا قريب يك من تهيه نمودم . به كه بگويم ؟ چه كنم ؟ بالاخره معلقا قبول نمودم . اخبار حلقه لژ بيدارى بالاخره درب دكان آقا ميرزا محمد على صراف قدرى نشسته ، بعد مقارن غروب بلند شده تا ميدان توپخانه پياده ، از آنجا سوار واگون ، منتهاى لالهزار پياده . نيم از شب درب خانه اعظام السلطان رفته صديق نظام را ديدم ، عذر از آمدن امشب كه از اعظام السلطان بخواهد خواستم . بعد به منزل ارباب رفته ، آقا مرتضى ، آقا ميرزا