ميرزا قهرمان امين لشكر
48
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
ميرزا قاسم قاضى ساوجبلاغ آمد و پسرهاى رسول آقاى مكرى هم آمدند . براى كار آنها گفتم بروند ثقة الملك را ملاقات نمايند . پس از آن جناب امير نظام فرستاده بودند رفتم منزل ايشان ، آنجا ناهار صرف شد و در فقرهء اظهار جناب ميرزا احمد آقا پسر مجتهد سلمه الله و فقرهء ملا نور محمد مذاكره [ شد ] و جناب امير نظام دام اقباله از اين بابت اوقاتتلخى كردند و منظور اين بود كه مىگفتند از هر كارى از كارهاى جناب مجتهد سلمه الله همراهى شده است ، و از حالات جناب ميرزا احمد آقا پسر جناب مجتهد شكايت داشتند . بعد از ناهار هم قدرى بودم ، و آقاى حاجى صدر الدوله هم اينجا بودند ، با ايشان آمديم منزل كه قدرى راحت شويم . وعده كرديم شب را مجددا منزل جناب اجل آقاى امير نظام دام اقباله برويم . عصر مجلس روضهخوانى بود . پسر مرحوم آقا سيد ابو الفضل روضه خواند ، و كاستلى حكيم فرنگى آمد . من به اطاق ديگر آمدم و احوالات و نقاهت خودم را از اول الى آخر از دو سال قبل آنچه بود تحقيق كرد و من گفتم ، از درد اعضا و درد چشم و غيره كاستلى صاحب گفت كه اعتقاد من اين است كه شما ناخوشى سودا وقتى داشتهايد و حالا آن درد اعضا و غيره كه بروز كرده است از اوست ، و حكيم اوطاقيا كه گفته است نقرس است سهو كرده است ، و حرف اين حكيم اين شد كه بايد يدورپتاسيم بخوريد ، و بعد از آن چندى بگذرد اگر عشبه بخوريد خوب است . مترجم او هم پسر مقرب الخاقان ميرزا على اشرف لشكرنويس است . قرار شد فردا صبح قارورهء خودم را هم ببرند ببيند . چاى صرف شد . نماز مغرب و عشا را بهجا آوردم . آخوند شيخ الاسلام . . . « 1 » با يك نفر ديگر آمدند . در فقرهء عمل باروق « 2 » و غيره مذاكره شد و رفتند ، و ميرزا سليمان و ميرزا - يوسف خان بودند . خيال داشتم شب را در منزل باشم كه آدم جناب اجل آقاى امير نظام دام اقباله آمد كه نصرت السلطنه هم آنجاست و شب را اينجا بياييد . من هم نماز مغرب و عشا را بهجا آورده ، ميرزا سليمان و ميرزا يوسف خان را هم برداشته رفتيم منزل جناب مستطاب آقاى امير نظام دام اقباله . اين اشخاص بودند بازى كردند ، تا ساعت پنج و نيم بوديم و آمديم منزل . الله مدد و نايب ابو القاسم و نايب محمد على و چند نفر ديگر همراه بودند : نصرت السلطنه ، مستشار الملك و خانبابا خان و عزيز الله ميرزا . ميرزا سليمان و
--> ( 1 ) - يك كلمه ناخوانا ، شايد : جانمرود . ( 2 ) - اصل : بازوق .