ميرزا قهرمان امين لشكر
33
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
من آمدم اطاق ديگر پشت كرسى يك ساعت خوابيدم ، و بعد از آن عاليجناب ميرزا محمود قاضى خويش . . . « 1 » با عاليجناب ميرزا رحيم پسر حاجى فضان كلوانقى آمدند قدرى حرف زدند و رفتند ، و پسر لطفعلى خان پسر مرحوم سيف الملك اينجا آمد . . . « 1 » و مىرود به طرف طالش و بيشكين كه از او گرفتهاند . قريب پنج هزار تومان داده است و آنچه تقرير كرد تخمينا شش هزار تومان به او تمام خواهد شد . بقيهء روز يكشنبه 28 شهر رجب اودئيل كاغذهايى كه به طهران نوشته بودم به توسط محمد خان چاپارخانه بردند ، بعد قدرى استراحت كردم . عصرى از خواب برخاستم نماز ظهر و عصر را بهجا آوردم . شب فرستادم ميرزا سليمان را بياورند حالت نداشت نيامده بود . شب قدرى با سيد احمد شوشترى صحبت كرديم . با محمد خان بازى كردم . شام حاضر شد خوردم خوابيدم . خيلى دير از خواب بيدار شدم . امروز كه يوم دوشنبه 29 شهر رجب المرجب است جناب آقاى امير نظام دام مجده فرستاده بودند كه باغ شمال برويم . اسب آوردند سوار شدم رفتم باغ امير نظام . جناب معظم اليه رفته بودند . پيغام داده بودند كه من خيلى معطل شدم ، حالا در سربازخانه منتظرم . حضرت و الا اينجا تشريف داشتند ، يك ساعت در حضور مبارك حضرت و الا در ميدان مشق بودند و حضرت و الا بعد از آن سوار شدند . من هم به حالت كسالت سوار درشكه شدم رفتم باغ شمال . آنجا ناهار خورديم و جناب امير نظام چند دست با خانبابا خان تخته بازى كردند و چند نفر هم در جلوس حضرت و الا بودند بازى مىكردند . قدرى با ساعد الملك نشستيم خود را مشغول كرديم و من خوابيدم . عصر چاى خورديم . دو ساعت به غروب مانده برخاستم به درشكهء مستشار الملك سوار شدم ، بعد كه دورشكهء ميرزا يوسف خان رسيد سوار درشكهء خودمان شدم منزل مراجعت كردم . نماز ظهر و عصر را منزل خواندم ، بعد تلگرافى به ساوجبلاغ به والدهء ميرزا حسين خان كردم . هاشم فراش برد به تلگرافخانه برساند ، و حالا
--> ( 1 ) - جاى دو سه كلمه سفيد مانده .