محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

56

رستم التواريخ ( فارسى )

آتشخانهء بسيار از توپ‌ها و زنبورك‌هاى آتشبار ، قلعهء سلالم آثار استرآباد را مانند نگين انگشترى در ميان فروگرفته بودند و شب و روز از درون و بيرون به جنگ و جدل مشغول بودند . چون على مراد خان - فرمانفرماى و الا شأن زند مذكور - ، خواهر آن سلطان و سلطان‌زادهء قاجار محصور را در حبالهء خود داشت ، يكه‌غلام مؤدب خود - على خان سربندى - را به رسالت به خدمت آن سلطان‌زادهء محصور فرستاده بود كه شايد آن والاجاه را به ملايمت و مداهنه از قلعهء استرآباد ، بيرون آورده و در سلك مطيعان جاى دهد . لاجرم به قوانين صلح و آشتى و به مراسم جنگ و ستيز ، مقصود فرمانفرماى والاشأن زند مذكور به حصول نپيوست و مرادش به وصول نيانجاميد و از الطاف حضرت قادر ذو المن ، آن سلطان‌زادهء محصور كه در آن وقت به آقا محمد خان قاجار مشهور بود ، غالب و فايق و مستولى بر دشمنان گرديده و به ضرب سنگ شجاعت و مردانگى و به عمود لطايف الحيل فرزانگى ، شيشهء طاقت و جام مقاومت اعدا را شكست و محمد ظاهر خان زند مذكور ، ناچار با لشكر خونخوارش سر شب ، رو به گريز نهادند . به سبب نبودن آذوقه و بيمارى بسيار و غلبهء اعدا ، اتفاقا در شب تار ، راه را گم نمودند و لشكرش در جنگل مازندران ، متفرق و پراكنده گرديدند . و محمد ظاهر خان زند مذكور را كه رويين‌تن زمان خود بود ، با دست بسته به خدمتش آوردند . دليرانه ايستاد و سر فرو نياورد . و هرچند او را نصيحت نمودند كه سر فرود آورد ، نياورد . و آن والاجاه ، او را به دست شخصى داد كه برادرش را محمد ظاهر خان كشته بود . آن سردار نامدار را كشت و بر گردن سرهنگان و سالاران و رؤساى لشكر آن سپهدار نامدار مقتول زند ، بند گردن و زنجير نهادند و مابقى آن لشكر شكسته را يموت و كوكلان و تركمان جوانب گرگان ، به اسيرى به جانب تركستان بردند . و آن سلطان‌زادهء نامدار كامكار ، فارغ البال بر مسند فرمانفرمايى ايران برنشست و بر ميان خود ، كمر مردى و مردانگى بست و عازم كشورستانى شده و دم از ظفر توأمانى زده و آوازهء خروجش در آفاق عالم افتاده و