محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

38

رستم التواريخ ( فارسى )

خفتان و زره و چهار آيينهء فولاد و شمشير و خنجر و تپانچه و كمان با تركش پرتير ، مانند شير ژيان و پيل دمان و اژدهاى آتش‌فشان ، رو به ما آمد و زمين را با ادب ، بوسه داد و عرض نمود كه : « والاجاه مهراج مىفرمايد كه شما مردم ايران مىباشيد و به اين حدود تشريف آورده‌ايد مهمان ما ، بلكه برادر با جان برابر ما مىباشيد . هرچه از ما خواهش بفرماييد ، به شما خواهيم بخشيد . هر ولايت كه بخواهيد ، پيشكش شما خواهيم نمود . » ما از روى غضب ، دشنام به او داديم و گفتيم : « پادشاه تو كيست ؟ مگر در عالم ، پادشاه واجب الاطاعه‌اى مىباشد غير نواب همايون ما ؟ اى ملعون بدبخت اجل رسيده ، برگرد برو و به مهراج بگو كه ما مالك همهء عالم مىباشيم . اگر رأى مبارك ما قرار بگيرد ، مىتوانيم به يك نفس ، تو و مملكت و اهل مملكت تو را بسوزانيم . حد خود را بدان و به حد گليمت پا دراز كن . » لاله‌هزارى ، شمشير آبدار آتشبار دو زرع طول چهار انگشت عرض خود را از غلاف ، بيرون كشيده و بالاى سر ما نگاه داشت و گفت : « اگر ما فرود آريم به شما ، دو نيمه مىشود بدن شما ، از فرق تا قدم شما . » ديدم ملعونى راست مىگويد . گفتم : « يا على ، از تو مدد و يا صاحب الزمان ، ادركنى . » و شمشيرم را از غلاف بركشيدم به چستى و زدم بر سر شانه‌اش كه از زير بغلش جستن نمود و نيمهء تنش بر زمين افتاد . و آن هزار نفر از ديدن اين داستان ، فرار كردند و هاىوهوى در ميان خلايق افتاد و آن هفتصدهزار كس به دور ما جمع شدند و فيل سفيد كه لاله‌هزارى بر آن سوار مىشد و يراقش زرّين بود ، آوردند و ما را بر آن سوار كردند و به جانب دار الملك مهراج ، روانه گرديديم . و ما در كار خود ، متعجّب مانده بوديم كه هرگز ما شمشير به چيزى نزده بوديم . چگونه شد كه شمشير ما ، لاله‌هزارى را از روى چهار آيينه و زره و خفتان و قباى پيله‌دوز به دو نيمه نمود ؟ و دائم به ذكر « لا حول و لا قوّة الّا باللّه » مشغول بوديم . چون به نقّاره‌خانهء مهراج رسيديم ، ديديم كه به‌قدر يك ميدان اسب ، طول آن سات و كوس‌هاى اسكندرى ، همه از چرم فيل است و كرناهاى آن از طلا و نقره مىباشد . با