محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

37

رستم التواريخ ( فارسى )

نموده‌ايم . ما را خبر ده كه آن نيّت خير است يا شرّ . » ما حيران شديم كه در جواب ، چه گوييم . فرموديم كه : « به مهراج عرض نماييد كه آنچه در باب ما نيّت نموده‌اى ، از دل خود بپرس . » چون اين جواب را به وى عرض نمودند ، از قضاى فلكى ، غذاى نفّاخى خورده بود . بغتة دلش به درد آمد و نالان گرديد و گفت : « باطن نواب بنده‌پرور ، ما را به اين درد ، مبتلا نمود . » و فى الفور ، چون عزم بازگشت نمود ، درد دلش ساكت شد . و به دار الملك خود رفت و دو كشتى از اشياء نفيسه از براى ما فرستاد . مقارن اين حال ، يكى از ملازم‌هاى ما شيطنتى به خاطرش رسيد و از نزد ما فرار نموده و به خدمتش عرض نموده كه : « نواب بنده‌پرور ، محمد رضاى خاتم‌ساز عاج‌تراش شيرازيست و هيچ ندارد مگر حيله و سرهم‌بندى . » امر بر مهراج مشتبه شد . فرمود هفتصدهزار نفر با هزار و هفتصد توپ و خمپاره بيايند و دور ما را بگيرند . آمدند و دور منزل ما را احاطه نمودند و هزار نفر مرد جنگى نامور ، با سالار بسيار قوىهيكلى كه نام او لاله‌هزار خونريز بود ، متعهد شدند كه بيايند و ما را بگيرند ، اگر چارهء ما را نكنند ، هزار و هفتصد توپ را آتش بدهند . غرض آن‌كه هزار نفر رو به ما مىآمدند و ما هم بالاى كوه ، دل پرخوفمان مانند خايهء حلاج مىلرزيد و متحير مانده بوديم كه چگونه خواهد شد . اما از راه زرنگى ، گاهى سبيل‌هاى خود را تاب مىداديم و دست بر كمر زده و جولان و خودنمايى با كمال تشخص مىنموديم و از هرطرف با كلاه جواهر و لباس جواهر ، جلوه مىنموديم و گاهى پيشخدمت مرصع‌پوش پرمكر و نيرنگ ، قليان مرصع را با تعظيم به دست ما مىداد و ما قليان مىكشيديم و به اطراف ، نظر مىنموديم . همين رفتار ، باعث وحشت ايشان مىشد و به يكديگر مىگفتند كه : « اين ايرانى تا خود را از ما زياده و غالب بر ما نداند ، به اين جرأت به اين مكان نمىآيد و چنين تشخص و خودنمايى به كار نمىبرد . » لاله‌هزارى - سردار هزار نفر مرد جنگى كه همراهش بودند - به مكانى كه صف‌آرايى نموده و خود مانند ديو پتياره ، سراپا آلات حرب پوشيده ، از كلاه‌خود و