محمد هاشم آصف ( رستم الحكماء )

13

رستم التواريخ ( فارسى )

نفر ، مقتول شده بودند . آخر الامر ، شيراز را مفتوح نمود و والاجاه ، صادق خان - برادر كريم خان وكيل - كه شوهر مادرش باشد ، با سى - چهل نفر پسر دلاورش كه خويشاوندش [ بودند ] ، بعضى را به خوارى كشت و بعضى را كور كرده و دستگاه و اسباب و آلات پادشاهى را با همهء امرا و وزرا و خوانين و باشيان « 1 » و صناديد و اعزّه و اعيان و ارباب حل و عقد و همهء قشون را تبه‌خوار ركابى « 2 » برداشته ، به اصفاهان آمد و در آن شهر بهشت‌مانند ، رحل اقامت گسترد و با حسن سياست ، مشغول رياست شد و به آداب ملوك خوش‌سلوك ، رفتار نمود . وى فرمانروايى بود با نظم و نسق و تمييز ؛ دارايى بود با عدل و انصاف و به حساب و احتساب ؛ سفّاك و خونريز ؛ اما در حالت هشيارى ، انسان كامل ، خردمندى باتدبير و در حالت سرمستى ، جانورى با افتضاح ، پرآسيب و آزار ، پرداروگير بود . در آن‌زمان ، اين طالب حق ، هفده ساله بودم و در دبستان ، مشغول به درس خواندن بودم و از جانب مرحمت‌پناه معلّم ، نايب و خليفه در مدرس و مكتب بودم و تخمينا به‌قدر هفتاد نفر از اميرزادگان و وزيرزادگان و عالم‌زادگان و كدخدازادگان و حاجىزادگان ، همه با حسن و جمال ، همه با جاه و جلال ، همه با لطف و صفا ، همه با شرم و حيا ، بنده‌وار و سرافكنده ، با خفض جناح و خوف و تشويش ، در تحت امر و نهيم بودند و با كمال وقوف ، متوجّه درس و مشق ايشان بودم . مرحوم معلّم ، ده نفر از اهل مكتب را به جهت اين طالب حق ، عملهء گيرودار و زدن و بستن ، مقرّر داشت ؛ و اين طالب حق ، نظامى بر پا نمود كه هركدام از اطفال كه بامداد ، درس خواندند و تا آخر روز ، روان ننموده باشند ، در وقت خواندن ، اگر غلط بخوانند ، غلطى ده‌چوب بر پاى ايشان زده شود و اگر بد بنويسند ، ده‌چوب به كف دستشان زده شود . و يك تخته را به يك رويش « آمد » و به يك رويش « رفت » ، نوشته ، و به ديوار

--> ( 1 ) - سرداران ، بزرگان . ( 2 ) - يعنى همهء پياده‌نظام مواجب‌بگير .