محمد يوسف ناجى

19

رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )

طبيعى است رواياتى كه مطرح شده و تفسيرهايى كه گاه براى آيات ارائه شده ، براساس سامانى است كه مؤلف براى اثبات نكات مورد نظر خود داشته است . افزون بر آن‌كه بسيارى از اين‌روايات محل تأمل است ، نكته قابل‌توجه تأويل‌هاى شگفتى است كه مؤلف از آنها به دست داده و گاه مصداق‌يابىهايى است كه او داشته و آنها را حمل بر شاه اسماعيل صفوى يا به‌طوركلى دولت صفويه مىكند . دربارهء آيات نيز گاه تفسيرهايى متفاوت ارائه مىشود و عنوان تأويل به خود مىگيرد . نويسنده كه شيعهء امامى است ، اساس « ملك » را از آن پيامبر و وصى او مىداند و بدين ترتيب از نظر او اين دو مصداق امام واقعى هستند . بنابراين هر آن كسى كه « بىرخصت متصرف » امامت شود طبعا « جابر و غاصب و غلبه كننده » خواهد بود . وى باز از زاويه ديگر به تقسيم « ملك » مىپردازد : « يكى آن‌كه ظاهر آيات بر آن دلالت دارد كه ملك براى انبيا و اوصيا باشد » . نمونه آن پادشاهى سليمان است . « دوم ملك اختبارى و امتحان باشد » كه نمونه‌اش نمرود است كه خداوند در بقره : 258 مىگويد كه ملك را به او داده است . « سيم : ملك جبرى و غصب » . بدين ترتيب مفهوم ملك صرفا به‌معناى پادشاهى نيست ، بلكه اعم از آن است به‌طورى كه شامل امامت هم مىشود . يعنى پادشاهى دو نوع است . نخست پادشاهى اهل حق و ديگرى « پادشاهى اهل باطل » . نويسنده پس از بحثى دربارهء خلفاى اموى و تحليل اين‌كه چرا