محمد يوسف ناجى

20

رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )

آنان به ملوكيت دست‌يافته‌اند و اين‌كه چه مصلحتى در كار بوده است ، دستيابى به سلطنت مطلوب را تا قيام قائم ( ع ) از طريق قيام امرى نادرست شمرده ، تأكيد مىكند « پس قيام قائم - عليه السلام - منتقل شدن امامت است به آن جناب و قيام نمودن به امر امامت و پيشوايى ، و فايده نداشتن خروج شيعيان چنان‌كه مكرر نمودند قتل آنان و به‌جاى نرساندند و لهذا آن بزرگواران راضى نبودند . پس راضى نبودن ايشان باعث اطاعت جبت و طاغوت است . غافل مباش از اين » . نكته اخير اشاره به اين امر دارد كه وقتى شما قيام را ناصواب بشمار آورى ، ناچار بايد تحت حكومت جبت و طاغوت بسربرده و از آنان اطاعت نمايى . تا اينجا طبيعى چنان است كه نتيجه اين باشد كه تمامى سلاطين غاصب و جائر و در زمره جبت و طاغوتند ، اما همان‌طور كه گفته شد ، نويسنده تلاش مىكند از اين اصل ، راه گريزى براى توجيه مشروعيت سلاطين صفوى و به‌طوركلى پادشاهان شيعه بيابد . نخستين توجيه او در همين‌جا به دست مىآيد و آن اين است كه سلاطين اموى و عباسى كه نامشروع و جابر هستند ، عيب‌شان اين است كه « خود را واجب‌الاتّباع مىدانند و اولىالامر مىپندارند » . درست بر خلاف « پادشاهان شيعيان كه ايشان خود را واجب‌الاتّباع نمىدانند ، بلكه خودشان را يكى از خادمان آن بزرگواران مىشمارند » . بنابراين اگر پادشاهى خود را از خادمان امامان بداند ، ديگر مانند سلاطين اموى و عباسى نامشروع نخواهد بود . علاوه‌براين ، سلاطين شيعه « به‌عنوان