محمد بن علي بن سليمان الراوندي
71
راحة الصدور و آية السرور در تاريخ آل سلجوق ( فارسى )
داذ كن اى نگار مردم چشم * در نسيم رضا و آتش خشم و بايذ كه چون نتايج رضاى كسى بر صفحات وجنات خوذ بينذ ميل بوى نكنذ ، و اگر هيجان آتش خشم از كسى يابذ جور در حقّ او نكنذ ، چى امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه و ارضاه يكى را حدّى از حدّهاى شريعت مىزذ او دشنامى بعمر داذ عمر بن الخطّاب درّه به ديگرى داذ و گفت اين حدّ تمام بزن ، گفتند اى امير المؤمنين چرا درّه بوى داذى ، گفت زيرا كه او دشنام به من داذ و مرا بخشم آورد ترسيذم كه از آن غضب درّه سختتر زذه شوذ پس حدّ نه از بهر خذا زذه باشم ، و دوّم القصد فى الغنى و الفقر ، بيت : گر توانگر بوى و گر درويش * نه كم از كم ده و نه بيش از بيش بايذ كه در فراخى و تنگدستى راستى نگاه دارذ و حقّ مردم گزاردن ، نه در وقت دستتنگى از حق كم كنذ و نه در فراخدستى زيادت دهذ ، و از آنكس ستانذ كه ستذن روا بوذ ، و بذانكس دهذ كه داذن روا بوذ ، و بهر حال منقاد و مسخّر امر خذا بوذ ، نه بهواى دل كنذ و نه بر مراد نفس روذ ، حكمت : صيّر الدّين حصن دولتك و الشّكر حوز نعمتك ، فكلّ دولة يحوطها الدّين لا يغلب و كلّ نعمة يحوزها الشّكر لا يسلب « 1 » ، دولت بدين حصين بايذ كرد و نعمت بشكر دفين ، كچون دين پاسبان دولت بوذ از تغلّب در امان باشذ و چون شكر نگهبان نعمت بوذ از سلب فارغ ، گويند وقتى مامون خليفه چهار رسول به اطراف مىفرستاذ چهار اسپ هريكى را بداذ كه هزار دينار ارزيذ هريك و سههزار دينار صلت آنگه بفرموذ تا موبذ گبران « 2 » را حاضر كردند ، گفت همه جهان مملكت نوشروان بوذ عطاى او چند بوذى ، موبذ گفت چهارهزار درهم ، مامون گفت من امروز دوازده هزار دينار
--> ( 1 ) فق f . 14 a بجاى يغلب و يسلب « تغلب و تسلب » دارد و اين صحيحتر است ، ( 2 ) در ن ا محو شده الّا كاف اوّل و الف و نون اخير ،