عبد الحسين نوايى

81

دولتهاى ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتم ( فارسى )

رئيس پست و پسر او وارد خانهء شجاع نظام شدند شجاع لشكر پسر بزرگ شجاع - نظام و على خان هوچقانى از سركردگان مرند و يكى دو تن از بازرگانان تبريز در اطاق نشسته بودند و شجاع نظام در ايوان مشغول خواندن نماز بود . چون نمازش را تمام كرد به اطاق درآمد و رئيس پست جعبه و كاغذ را به او داد . شجاع نظام گفت امانتهائيست كه خودم به سيف السادات سپرده بودم و قبل از اين‌كه كاغذ را بخواند خواست جعبه را باز كند . رئيس پست و بوداغيان تاجر گفتند خوبست احتياط كنيد و جعبه را بدهيد ببرند بيرون باز كنند . ولى شجاع - نظام خنديده به پسرش گفت جعبه را باز كن . چون او هم ترديد مىكرد ، پسر را ريشخند كرده و گفت خوخ ! شجاع لشكر ناچار مصمم به باز كردن جعبه شد . ولى همين‌كه كارد به ريسمان جعبه كشيد ناگهان بمب منفجر گرديد و چنان صداى سهمناكى از آن بلند شد كه تا چند فرسنگ شنيده شد و تمام مردم مرند هراسان گرديدند . در نتيجهء انفجار بمب ، شكم شجاع نظام پاره و رانش خرد شد و شجاع لشكر و پسرش بيش از چهل زخم برداشتند و به ساير حضار نيز جراحتهائى كم‌وبيش وارد آمد . صابر در يادداشت خود براى كسروى نوشته است همين‌كه بمب تركيد من يك بار ديدم همهء اطاق به سر ما مىريزد و همهء در و پنجره‌ها خرد شده و ما در عالم ديگرى هستيم . چون دست به تن خود ماليدم ، سراپا زخمى و خون‌آلود شده بودم و دودى كه از بمب فضاى اطاق را پر كرده بود گلو و چشم مرا مىسوزاند . در همان حال ديدم عبد الله خان فراشباشى شجاع نظام با چراغى در دست به اطاق وارد شد و چون وضع را مشاهده كرد گفت : خانه‌ات خراب شود حاجى محمود خان . آخر خانهء ما را خراب كردى . من از اين حرف او دچار وحشت شدم و به اين فكر افتادم هرطور شده پدرم را از آنجا بيرون برم مبادا گزندى به دو برسد . چون او را جستجو كردم ديدم از جائى كه نشسته بود پنج متر آن‌طرف‌تر پرت شده و او نيز در ميان خون دست و پا مىزد . زنان و بچه‌هاى شجاع نظام