عبد الحسين نوايى

294

دولتهاى ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتم ( فارسى )

كوچه‌ها كشتند . كارها مىكنند كه از تقرير و تحرير عاجزم . . . متصل هجوم و شليك مىكنند . اين‌كه متصل سفارش مىفرماييد از طرف اهالى اقدامى نشود ، ابدا اقدام نيست . روسها هرگز گوش نمىدهند . » چنين مردى مىدانست كه از دست روسها رهائى ندارد . به كنسولگرى انگليس پناهنده شد ( پنجم محرم 1330 ) . انگليسيها خواستند او را به تهران بفرستند . ولى روسها ، كه او را گناهكار مىشمردند ، پيشنهاد كردند كه وى در طهران خلع درجه شود و از كار دولتى و حقوق محروم گردد . سر ادوارد گرى كه چنين ديد تصميم گرفت وى را همچنان در كنسولگرى نگهدارد . در اين‌باره مذاكره و مبادلهء تلگراف فراوان بين طهران و لندن و پطرزبورك صورت گرفت . امان اللّه ميرزا از دولت مركزى تقاضاى حمايت كرد . اما دولت مركزى قدرتى نداشت . سرانجام روسها با او به مذاكرهء مستقيم پرداختند و از او پرسيدند آيا وى دستور جنگ به مجاهدين داده يا نه . همين پرسش موجب خودكشى او شد . زيرا وى به يكى از ايرانيان كه به ديدن وى رفته بود گفته بود اگر بگويم دستور نداده‌ام سخن دروغى خواهد بود و اگر بگويم دادم چون سمت رسمى دولتى دارم ، روسها بدان استناد جسته آذربايجان را ديگر رها نمىكنند و چون كاغذ مهر كرده‌ام زنده‌ام نخواهند گذاشت . بدين‌جهت به كنسول پيغام داد حال كه مىخواهم به تهران بروم ، دو طپانچه‌اى را كه هنگام آمدنم داشتم و از من گرفته‌ايد بفرستيد كه به عنوان يادگار و به پاس محبتها به شجاع الدوله دهم . كنسول كه گمان ديگرى نمىبرد ، طپانچه‌ها را فرستاد . ولى احتياطا فشنگهاى آن را برداشت . بىخبر از آن‌كه در چمدان شاهزاده هنوز مقدارى از فشنگها موجود است . شاهزاده پس از نوشتن نامه‌اى چند ، يكى به صمد خان و ديگرى به پدرش جهانسوز ميرزا و سومى به زنش و چهارمى به سرپرست فرزندش ( يعنى سپهبد امان اللّه ميرزا جهانبانى كه چند سال پيش درگذشت ) در مدرسه‌اى در سن‌پطرسبورگ ، رو به قبله خوابيده طپانچه را به پهلوى خود شليك كرد و درگذشت .