عبد الحسين نوايى
292
دولتهاى ايران از آغاز مشروطيت تا اولتيماتم ( فارسى )
به كشتار زدند و شهر را مورد حمله قرار دادند به مجاهدين فرمان جنگ داد و تا آنجا كه توانست در نگهداشت شهر و حفظ آبروى وطنش كوشيد و تلگرامهاى متعدد به تهران مخابره كرد . وقتى روسها او را گرفتند و پيش ميلر بردند ، ميلر تلگرافها را نشان داده گله كرد . ثقة الاسلام گفت من به عنوان يك مسلمان تسلط شما را بر آذربايجان نمىخواستم . شما هماكنون مىتوانيد به عنوان سياست هرچه مىخواهيد بكنيد ميلر خيلى سعى كرد كه نوشتهاى را كه تهيه كرده و در آن شروع جنگ را به گردن مجاهدين و تبريزيان افكنده بود به امضاء ثقة الاسلام برساند . ولى آن مرد بزرگوار از امضاء خوددارى كرد و گفت اينها سراسر دروغ است . جنگ را شما به راه انداختيد . ميلر كه نااميد شده بود ، ميرزا على اكبر خان منشى كنسولگرى را پيش ثقة الاسلام فرستاد كه اگر نوشته را مهر نكنيد شما را به باغ شمال ( محل قرارگاه نظامى روس ) مىفرستم و ديگر اختيار از دست من خارج است . ثقة الاسلام به على اكبر خان گفت شما مسلمانيد . چگونه مىخواهيد من به تسلط كافران بر كشور خود رضايت دهم . » . او را به باغ شمال فرستادند . دستها از پشت بسته در ميان چند سالدات مىبردند . يك افسر روس با ده تير آماده در دست جلو او حركت مىكرد . در بين راه جايى پر از گل بود . ثقة الاسلام خواست از كنار گل عبور كند . سالداتى سيلى بر روى او زد كه « تو نسبت به امپراطور مقصرى . بايد از توى گل راه به روى » و او را دشنام داد . ثقة الاسلام به روى خود نياورد و پا در گل نهاد . در باغ شمال هم از او بازجوئى كردند . شجاعانه گفت اگر بنا بر عدالت بود و محاكمه در جاى ديگرى صورت مىگرفت جواب مىدادم . ولى اينجا نه . فرداى آن روز ميرزا على ثقة الاسلام پيشواى شيخيان شهر تبريز و ديگران را برهنه كرده جز پيراهن و زيرشلوارى همه رختهاى آنان را كندند و همه را در دو ارابهء سربازى ريختند . در ميان هلهلهء روسها و اندوه مردم تبريز ، آنان را به شهر درآوردند . ثقة الاسلام ديگران را دلدارى مىداد و مىگفت :