ايرج افشار
425
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
گذشت و نزديك غروب شد . من به ملاحظهء اينكه شب بايد على المعمول براى بازى حضور شاه برويم برخاسته بالا رفتم كه ببينم محل جلوس شب كجاست ، مرتّب شده است يا خير . از پلّهها كه بالا رفتم على خان پيشخدمت مخصوص شاه كه همشيرهزادهء شاه هم بود در سرسرا نزديك اطاق شاه ايستاده بود . پرسيدم كه براى بازى شب كدام اطاق را انتخاب كردهايد . گفت فلان اطاق . گفتم ترتيب ميز و صندلى آن را هم به قدر كفايت بدهيد كه شب اسباب تغيّر نشود . در اين اثنا كه من با على خان به احترام شاه آهسته حرف مىزدم ، يكدفعه شاه از تالارى كه بود بيرون آمد كه به اطاقخواب خود برود . همينكه چشمش به من افتاد كه با على خان نجوى مىكنم حسّ بدگمانى او بيدار شد [ 93 ] و نگاهى غضبآلود كرد و به من گفت اينجا چه مىكنى و با اين پسره چه مىگويى . اين را گفت و به اطاق خواب رفت . البته هيچ سببى نداشت كه چنين تغيّرى بكند ولى نظر به همان بدگمانيها كه داشت تصوّر كرد كه من با على خان كه پيشخدمت مخصوص و محرم خلوت اوست سر و سرّى دارم و شايد بر ضدّ او دستورى مىدهم . بههرحال من فورا پايين آمده پيش رفقا رفتم و با آنكه خيلى عصبانى بودم به رفقا چيزى اظهار نداشتم و سعى كردم كه ملتفت عصبانيّت من نشوند . ربع ساعتى گذشت همان على خان پيشخدمت آمد كه اعليحضرت شما را احضار فرمودهاند . برخاستم رفتم . وارد تالار كه شدم ديدم و الا حضرت وليعهد ( اعليحضرت كنونى ) در خدمت ايشانند . همينكه چشم شاه به من افتاد با روى خوشى به طرف من آمده گفت فلانى اگر من سؤالى از شما كردم و گفتم كه با اين پسره چه مىگويى مبادا اسباب رنجش شما شده باشد . خيال نكنيد كه من نظر سوئى داشتهام ، بلكه مقصود من اين بود كه اين پسره ( على خان ) پيشخدمتى بيش نيست و شأن شما اجل از آن است كه با پيشخدمت نجوى كنيد . گفتم من با على خان هيچ نجوى و صحبت محرمانهاى نداشتم فقط آمده بودم كه ترتيب مجلس شب را به او دستور بدهم و اگر هم آهسته صحبت مىكردم به پاس احترام تشريف داشتن اعليحضرت در تالار بود . خلاصه با مهربانى آنچه در دل