ايرج افشار
403
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
كردم كه علّت غضب شاه همان چند كلمهاى بوده كه بيچاره مستشار الدّوله از شهر تبريز گفته بود . در صورتى كه آنچه گفته بود مطابق واقع بود و او نمىتوانست غير از آنچه ديده است به عرض شاه برساند . شاه گويا پيش خود خيال كرده و سوء ظنّى حاصل نموده بود كه مستشار الدّوله چون سالها در تركيه بوده و از آنكارا شهر بدان زيبايى آمده است خواسته است عيبجويى و سرزنشى كرده باشد . در يكى از سفرها كه به مازندران رفته بوديم يك روز در شهسوار تنكابن شاه از باغ و اقامتگاه خود بيرون آمده و پياده به طرف [ 66 ] پل شهسوار به راه افتاد . من و چند تن از ملتزمين ركاب در خدمت بوديم . در كنار پل چند تن از كسبهء شهسوار ايستاده بودند . همينكه از پل گذشتيم و به آن اشخاص رسيديم همه سر تعظيم فرود آوردند جز يك تن كه شايد چندان به اين آداب آشنا نبود و حقّ كرنش و خاكبوسى را چنانكه بايد بهجا نياورد . شاه يكدفعه نگاهى غضبآلود به دو كرده گفت اين پدرسوخته كيست ، او را بگيريد . افسر و افراد قراولان ( اسكورت ) كه در حواشى مراقب بودند يكباره از جا جستند و بر سر آن بيچارهء بدبخت ريختند و تا توانستند بر سروصورت او كوفتند و توقيفش كردند . چند ساعتى در توقيف بود تا موقعى به دست ما آمد ، به شفاعتى برخاسته عذر گناهان او را خواستيم و مستخلص گرديد . باز در يكى از مسافرتهاى مازندران دو شب در بهشهر ( اشرف ) اقامت داشتيم . يك روز عصر شاه از باغ دولتى كه در بالاى قسمت جنوبى شهر واقع و از آثار سلاطين صفوى است پياده به راه افتاد و به سمت شمال و قسمت ايستگاه راهآهن سرازير شد . ماها هم همراه بوديم تا به منتهى اليه خيابان در كنار جاده راهآهن رسيديم . در اين هنگام لكومتيف قطار مانور مىداد و همينكه در مقابل شاه رسيد ايستاد و در اين اثنا يك نفر از كاركنان راهآهن كه از سمت جلو مىآمد و تقريبا پنجاه شصت متر از ما فاصله داشت بدون اينكه متوجّه شود كه شاه است و آنجا ايستاده است يكى از همكاران خود را به آواز بلند صدا زد و اين صدا مكرّر شد . يكدفعه شاه از شنيدن اين صدا بههم برآمده و با حال غضب در حضور جمعى كه از ملتزمين ركاب و مأمورين راهآهن از داخلى و خارجى حاضر بودند و