ايرج افشار
391
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
در اين كار با شما شركت و همراهى كند . سرتيپ شيبانى هم آنجا حضور داشت . سرتيپ فرج الله خان چاره جز تسليم و اطاعت نداشت . به اتّفاق سرتيپ شيبانى از حضور شاه مرخص شده در پى اجراى مأموريت رفتند . ماها هم بيرون آمده به منزلهايى كه براى ما تهيّه كرده بودند رفتيم . آن شب به سر آمد . فردا را هم تا بعد از ظهر گذرانديم . دو سه ساعت به غروب مانده بود كه ديدم سرتيپ فرج الله خان به منزلى كه من با بعضى از رفقا اقامت داشتم آمد ولى با حالى زار و جگرى خسته و خونين . وضعيت راه را پرسيديم . گفت تا آنچه در قوه داشتيم از ديشب تا حال به فعل آوردهايم و به قدرى كه ممكن بود راهها را تسطيح كرده و پلها را ساخته و آماده نمودهايم تا خدا چه خواسته باشد . مراتب را هم به عرض رساندهام . ما در اين وقت در ايوانى نشسته بوديم و سرتيپ فرج الله خان در يك طرف ايوان كه رو به مغرب داشت نشسته گرم صحبت و شرح عمليّات خود بود و ما چشم و گوش به دو بسته بوديم . ناگاه سرتيپ نگاهى به افق مغرب كرد و فرياد برآورد كه امان است . فورا برخيزيد و خود را در اطاقها حفظ كنيد . ما مضطربانه گفتيم سرتيپ چه خبر است ، مگرچه اتّفاق افتاده است . گفت طرف مغرب را نگاه كنيد . اين ابر تيره كه مغرب را فراگرفته همان « باد سام » معروف است كه برخاسته و به اين طرف مىآيد . متوجّه مغرب شديم و ديديم واقعا ابر غليظ سهمگينى است و دم به دم به ما نزديكتر [ 52 ] مىشود . سرتيپ برخاست و گفت هيچ جاى درنگ و تأمل نيست . فورا به اطاقها برويد و درها را محكم ببنديد . زيرا اگر اين ابر و باد نزديك شود و ما را فراگيرد همه را مسموم و خفه خواهد كرد . اين را گفت و خود با شتاب تمام از آنجا خارج شد . ما هم با كمال وحشت و اضطراب به اطاقها رفتيم و درها و پنجرهها را از هر طرف بستيم و منفذها را هرچه بود گرفتيم . ربع ساعتى بيش طول نكشيد كه طوفانى عظيم درگرفت و سيلى مهيب از آسمان سرازير شد بطورى كه بيم آن بود شهر را از جاى بركند و بر رود كارون كه از كنار شهر مىگذشت بيفكند . اين باران سيلآسا همچنان تا صبح دوام داشت و ما از ترس خوابمان نبرد . سپيدهدم كه هوا اندكى روشن شد كمكم باران سست شد و ايستاد و آفتاب طلوع كرد . چه آفتابى و چه آسمان صافى و چه هواى فرحبخشى كه حقيقة كمتر چنان آفتاب و آسمان و هوايى ديده بوديم .