ايرج افشار

392

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

امّا با اين وصف همه در فكر آن بوديم كه اين باران بر سر راههايى كه بايد از آن برويم و پلهايى كه بايد از آنها بگذريم چه بلايى آورده است و يقين كرديم كه تمام زحمات سرتيپ فرج الله خان به هدر رفته است . به‌هرحال موقع حركت نزديك شد . همه به اقامتگاه شاه رفتيم و در ملازمت ايشان حركت كرديم . همان‌طور كه حدس مىزديم نه راهى باقى مانده بود نه پلى بر سر پا ايستاده . آبها در جويها و نهرها طغيان كرده و صحراها را فراگرفته و كار عبور را مشكل ساخته بود . همه بايستى با پاى برهنه به آب بزنند و اتومبيل‌ها را به كمك زنجير و آدم از نهرها بيرون بكشند . بارى به هر جان‌كندنى بود موانع خطرناك را طىّ كرده و نزديك ظهر به يك ديه خرابه‌اى رسيديم كه ناهارگاه قرار داده بودند . پياده شديم و ناهارى خورديم و دو سه ساعت بعد از ظهر از آنجا حركت كرديم . شاه از جلو و ما از دنبال ( بر خلاف آنچه معروف است ) تا به جايى رسيديم [ 53 ] كه ديديم اتومبيل شاه ايستاده است . پياده شديم كه ببينيم چرا ايستاده‌اند . معلوم شد رانندهء اتومبيل راه را نمىشناسد و نمىداند از كدام طرف برود . ما هم البته هيچ‌كدام نمىتوانستيم راهى پيدا كنيم . بالاخره در جستجوى بلد برآمديم . از دور سياه‌چادرى به نظر رسيد . گفتيم خوب است بفرستيم از آنجا بلدى بياوريم . نصرة الدّوله وزير ماليه گفت من خودم مىروم . سوار شد و به سراغ سياه‌چادرها رفت و طولى نكشيد كه با دو تن عرب برگشت . عربها را در اتومبيلى نشانيده جلو اتومبيل شاه انداختيم كه راهنمايى كنند و اتومبيل شاه در دنبال آنها به هر طرف مىروند برود . دو سه كيلومترى هم به اين ترتيب راه پيموديم . باز ديديم اتومبيل‌ها ايستادند . معلوم شد عربها هم بلديّت كامل ندارند و سرگردان مانده‌اند . زيرا راه و جادهء معينى در آن بيابان بىسروته نبود كه خط عبورى معلوم باشد . به غروب هم نزديك شديم و هوا تاريك شد و كم‌كم نم‌نمكى هم بر سر و روى ما مىريخت . چهار پنج دقيقه بيش نگذشت كه آن نم‌نم به بارانى شديد كشيد و ما در آن صحراى بىپايان و هواى سرد و تاريك سرگردان مانده ، راه پس‌وپيش خود را نمىدانستيم و طولى نكشيد كه تمام در و دشت را آب گرفت و صحرا مبدّل به دريا گرديد و اتومبيل‌ها مانند زورق بر روى آب ماندند و بىاختيار به اين طرف و