ايرج افشار
387
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
اوايل و اواسط راه چندان بد نبود . گاهى هم آفتابى در خلال ابر و باد ديده مىشد . ولى هرچه به ارتفاعات نزديكتر مىشديم هوا تيرهتر و باران شديدتر و راه عبور سختتر مىشد و كمكم باران به برف مبدّل گرديد و تمام خط سير ما را برف از هر طرف فراگرفت و هرچه بالاتر رفتيم طوفان برف بيشتر و شديدتر شد تا به جايى رسيديم كه اتومبيلها يكى پس از ديگرى در برف فرورفت و از رفتار بازماند و رانندگان از راندن عاجز شدند و البته با اين احوال هيچ يك از افراد اردو از بزرگ و كوچك و آقا و نوكر [ 46 ] از حال ديگرى خبر نداشت . شاه هم كه در اتومبيل خود جلوتر از همه مىرفت معلوم نشد كجا مانده و چه به سرش آمده است . من در اتومبيل خود اتفاقا تنها نبودم و اورنگ شيخ الملك نمايندهء مجلس كه برحسب امر شاه در اين سفر همراه بود همپالكى من شده بود . وقتى كه اتومبيل من مثل ساير اتومبيلها در برف فروماند و ديگر نتوانستيم يك قدم فراتر نهيم تدبيرى كه به خاطرمان رسيد اين بود كه از اتومبيل بيرون بيائيم و مقدارى راه را پياده طىّ كنيم كه هم قدرى گرم شويم و هم شايد بتوانيم خود را به پناهگاهى برسانيم . از آنجا تا راهدارخانهء كندوان هم ده دوازده كيلومتر مسافت بود . من و اورنگ متوكلا على الله پياده به راه افتاديم و بر اين روزگار خود ناله و ندبه مىكرديم و متحيّر بوديم كه عاقبت كارمان به كجا خواهد كشيد . لطيفهگويىهاى اورنگ كه در همهء مواقع مايهء سرگرمى بود در اينجا طورى يخ بسته بود كه نفس از او درنمىآمد . يكى دو كيلومتر كه راه رفتيم و سراپا خيس عرق شده بوديم به چند بار زغال برخورديم كه از بالا مىآمد و دو سه نفر قاطرچى همراه آنها بودند . اين تصادف را رحمت الهى دانسته و بىاختيار از آنها خواهش كرديم كه دو رأس از اين حيوانها را به ما بدهيد و يك نفر را با ما همراه كنيد كه خود را به راهدارخانه برسانيم . اول قدرى نقنق كردند ولى پولى در مشت آنها گذاشتيم فورا يك يابو و يك قاطر به ما دادند و ما را سوار كردند و يك نفر را با ما فرستادند كه مالها را برگرداند . يك كيلومتر بيشتر نرفته بوديم كه ناگاه اتومبيلى از عقب رسيد و چون به ما برخورد ايستاد . معلوم شد شاهزاده كامرانى [ 47 ] پسر مرحوم كامران ميرزا نايب السلطنه است كه آن وقت آن راهها به او سپرده بود . پرسيد اين چه وضعى است . اتومبيل