ايرج افشار
365
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
قدرى ايستاديم و متحيّر كه چه بايد بكنيم . پس از چند دقيقه ، رفقاى ما - ژنرال و كلنل - هم ما را ترك كرده از اطاق بيرون رفتند و ما ديگر آنها را نديديم و ندانستيم كجا رفتند و چرا ما را يكدفعه بدون اينكه چيزى بگويند تنها گذاشتند . حيرت و اضطراب ما دمبهدم فزونى مىگرفت و در تكليف خود كه بمانيم يا برويم سرگردان بوديم . بالاخره من به معين الملك كه خود را خيلى باخته بود گفتم حالا كه حضرات ما را در اينجا اين طور بلاتكليف گذاشته و رفتهاند ، خوب است خودمان كسب تكليف كرده و هرطور هست خود را از اين ورطه نجات بدهيم . بلافاصله هم بيرون رفته و اين طرف و آن طرف گشته يك نفر قزاق پيدا كردم و گفتم خواهش دارم خدمت آقاى رئيس اردو از قول من و معين الملك بگوئيد كه ما ديگر در اينجا كارى نداريم و خوب است اجازه بدهيد به شهر مراجعت كنيم . قزاق رفت و آمد و گفت فرمودند قدرى صبر كنيد . من خودم حالا پيش شما خواهم آمد . واقعا هم طولى نكشيد كه ايشان به اتّفاق آقا سيّد ضياء الدّين دوباره نزد ما آمدند . رئيس اردو گفت چه فرمايش داريد . من همان پيغام را كه توسط قزاق داده بودم تكرار كردم . گفتند بسيارخوب و البته براى مراجعت به شهر مانعى نيست ، امّا چون ممكن است مراجعت و عبور شما از ميان اردو اسباب زحمت شما بشود خوب است به قدر نيم ساعت در همينجا بمانيد تا من بفرستم و اردو را از مراجعت شما مطّلع كنم ، آن وقت برويد . ما اظهار [ 18 ] امتنان كرديم و آقايان بلافاصله رفتند و ما به همان اميد و انتظار آنجا مانديم . غافل از اينكه اين حرفها را فقط براى اغفال ما زدند . چون قهوهخانه تل خاكى بيش نبود و هيچچيز از فرش يا نيمكت يا صندلى يا چيز ديگر كه شخص بر روى آن قرار بگيرد نداشت همانطور سرپا ايستاده و در ميان اطاق قدم مىزديم . سرما هم حقيقة خوب خدمت مىكرد . رفيق عزيز من معين الملك خيلى مضطرب و آشفته بود و لاحولگويان در ميان آن خرابه قدم مىزد و قل هو الله و آية الكرسى مىخواند . حقيقة جاى وحشت و اضطراب هم بود . زيرا از ناحيهء رئيس اردو پس از آن مذاكرات دويمى هيچ خبر به ما نرسيد . سهل است ، كمكم ديديم اردوى قزاق كه در آن بيابان ولو بودند عزم