محمد ابراهيم بن زين العابدين نصيرى
پيشگفتار 37
دستور شهرياران ( فارسى )
صفوى ، خسرو خان نيز در اين راه توفيقى حاصل ننمود . چه ، عدم اتحاد و يكپارچگى سپاهيانش از دلايل مهم ضعف قواى وى بود . چنان كه مرعشى گويد : « سپاه قزلباش از دو جهت با خسروخان ، يكدل و موافق نبودند . يكى آنكه ايشان مسلمان و او گرجى بود . هر چند در ظاهر اسلام نموده بود ، اما باطنا با طريقهء اسلام و مسلمانى آشنايى نداشت . زيرا كه سرداران سپاه او همگى گرجى و بر مذهب قديم خود بودند و هر روز در مجلس او كه شيلان و سفره كشيده مىشد ، به طريق كفار گرجستان ، لحم خنزير و خمر علانيه مىخوردند و سركردگان سپاه قزلباشيه بايست زيردست سرداران گرجى بنشينند و به خاطرهاى ايشان ، اين معنى گران مىآمد . دوم آنكه خسرو خان به سبب غرور ، اعتناء به احوال سرداران قزلباش نمىنمود و در داد و دهش و طلب و تنخواه نيز كوتاهى مىكرد و به اندك تقصيرى سرداران سپاه را خفيف و بىعزت مىنمود . به سبب اين جهات ، تمام سپاه ، دلشكسته و آزرده بودند و تن به جنگ درنمىدادند . » 75 لذا عاقبت ميرويس كه از به مدد آمدن ابدالىها به نزد خسرو خان مطلع شده بود ، ابتدا پنهانى بر سر ابدالىها ريخته و ايشان را تارومار ساخت و سپس به حيلهاى خسرو خان را كه در خيال عقبنشينى ميرويس بود ، به قتل رسانيد . انتشار خبر شكست و مرگ فجيع خسروخان ، بيم و هراسى عظيم در اصفهان پديد آورد . 76 شاه و وزيرانش پس از مذاكراتى طولانى ، عاقبت قواى ديگرى تحت فرمان قورچىباشى سالخوردهاى به نام محمد زمان خان عليه ياغيان گسيل داشتند . از آنجا كه سردار مذكور به واسطهء ابتلاء به بيمارى ، به تأنى طى طريق مىنمود ، سرانجام پيش از رسيدن به قندهار يعنى در هرات درگذشت . 77 و لشكريان وى به علت از دست دادن سردار خود ، بدون تلاقى با غلزايىها متفرق گشتند . پس از اعزام بىنتيجهء قواى مذكور ، دربار صفوى ديگر نيرو به قندهار نفرستاد و ميرويس توانست علاوه بر استحكام بخشيدن به پايههاى حكومت خود ، چند سال باقى عمر را نيز آسوده بگذراند ؛ چرا كه در اين وقت « تنها نگرانى شاه سلطان حسين اين بود كه چگونه پول كافى براى ساختمان ميدانى در باغ تفرجگاهش در فرحآباد ، به دست آورد . » 78 گفتنى است ميرويس در اين دوران سعى نمود تا با ارسال هدايا به دربار گوركانى هند ، خود را تابع ايشان بخواند و اين عمل جدا سرى از دربار ايران را به واسطهء علاقه به دربار هند نشان دهد . 79 حوادث پس از ميرويس و ظهور محمود غلزايى : پس از درگذشت ميرويس به سال 1126 ه ق برادرش عبد العزيز كه مردى صلحدوست و تا سرحد ترس محتاط بود ، رهبريت قوم را به دست گرفت . « عبد العزيز پس از هيجده ماه امارت ، مصمم شد كه به كلى بر خلاف ميل اتباع خود ، به شاه سلطان