غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

30

دستور الوزراء ( فارسى )

بيرون آورده در سلك ملازمان خاصه انتظام داد و بنابر آنكه يعقوب مردى نديم شيوهء شيرين‌سخن بود باندك زمانى صاحب ديوان گشته از غايت تقرب محسود و معبوط « 1 » اماثل و اقران شد ، در آن انناء از دستبرد قضا سمّ ستورى بپاى يعقوب رسيده ساقش بشكست و روزى چند از ملازمت محروم ماند ، لاجرم ارباب حسد فرصت يافته خاطر خليفه را بر وى متغير گردانيدند . على بن يعقوب روايت كند كه پدرم گفت : چون پاى مرا فى الجمله صحتى دست داد مهدى بطلبم كس فرستاد و من قدم از سر ساخته و روى به خدمت آورده چون بمجلس خليفه درآمدم محفلى در كمال آراستگى مشاهده نمودم و كنيزكى خوب‌صورت زيباطلعت ديدم كه نزديك بمهدى نشسته و خليفه نسبت به من آغاز تلطف كرده گفت : اى يعقوب اين مجلس به نظر تو چون درآمد ؟ گفتم : امير المؤمنين را بقا باد ! به خوبى اين محفل در همهء جهان نتوان يافت . مهدى گفت : اين مجلس را با فرش و اوانى و كنيزك به تو بخشيدم و من بار ديگر زبان بدعاى خليفهء دوران گشاده مهدى فرمود كه : مرا به تو حاجتيست ، من برخاسته بعرض رسانيدم كه : بنده را چه حد آن باشد كه امير المؤمنين مرا به اين عبارت خدمت فرمايد ، هرحكمى كه صادر گردد منت بر جان نهاده قبول نمايم . مهدى گفت : بخداى چنان كنى كه من گويم ؟ گفتم آرى . گفت : دست بر سر من نه و سوگند خور . بموجب فرموده عمل نمودم ، آنگاه صد هزار درم دربارهء من انعام كرده گفت : مىخواهم

--> ( 1 ) - معبوط كسى كه از زبان او دروغى بسازند